سر ارادت « صدر » و آستان شوكت تو * به پيش اهل نظر ، غير شرمسارى نيست
توفان غم
يك شب برايت عاشقانه گريه كردم * بغضم شكست و بىبهانه گريه كردم
روزى كه دستان شرربار پليدى * مىزد تو را با تازيانه گريه كردم
يك شب كه در چاه غريبى زلف دل را * انداختم در دست شانه گريه كردم
روزى كه بر منبر شنيدم رفتنت را * من سربرهنه تا به خانه گريه كردم
آن شب كه در توفان غم پرواز كردى * چون موج دريا بىكرانه گريه كردم
مىخواستم تا غنچهها شاداب باشند * خاموش ، امّا دانهدانه گريه كردم
تيشهء خيال
آه از غم دلم ! كه چه بيداد مىكند * وقتى فراق روى تو را ياد مىكند
در بيستون سينهء من تيشهء خيال * در سر هواى قصّهء فرهاد مىكند
ويرانهايست بىتو دلم يك نظاره است * اى طرفه ! خاك غمزده آباد مىكند
يكذرّه از محبّت تو روز واپسين * جان را ز بند حادثه آزاد مىكند
اى مِهر پرفروغ عدالت ! شتاب كن * ظلم و ستم ، قرون شده ، بيداد مىكند
قلب غمين مادر پهلوشكسته را * شمشير انتقام پسر شاد مىكند
هردم كه لطف تو مددى مىكند به « صدر » * اشعار دلنشين ز لب انشاد مىكند
فصل پالايش
مدام در تكاپوى آسودن خويش * خدا را گريزانم از بودن خويش
شقاوت بود وقت پالايش جان * گياه هوس در دل افزودن خويش
اگرچه دلم مانده در رهن عصيان * به سر دارم آمال پالودن خويش
چه موج خروشان گريزم ز ساحل * كه تشويش دارم ز آلودن خويش