فاطمه عليها السّلام از نگاه على عليه السّلام
نديدم ز چشمان تو مهربانتر * ز امواج درياى آن بىكرانتر
دلت چون شقايق ز غم پرتلاطم * ز باغ بنفشه رخت ارغوانتر
گل عمرت اى ياس خوشبوى احمد ! * به فصل بهار از خزان هم خزانتر
سرشك تو اى آسمان لطافت ! * ز باران فصل بهاران روانتر
مدالى به سينه نشانى به بازو * نباشد به عالم ز تو قهرمانتر
خدا را كدامين غم اينگونه بنمود ؟ ! * ز محراب قدّ رسايت ، كمانتر
تو يك بوستانِ پر از داغ و دردى * بنفشى و سرخى ؛ كبودى و زردى
خدا قلب ما را به هم آشنا كرد * نبىّ دست ما را گرفت و دعا كرد
و تبّت يدا خالدا نارا فيها * هرآنكس كه دستِ تو از من جدا كرد
درى را كه دروازهء آسمان بود * ز فتنه در او خصم آتش به پا كرد
همان شعله شد تيغ و در ظلمت شب * فروزان سر حقّنما را دوتا كرد
همان شعله را برد در كوزهء زهر * به صد حيله در حنجر مجتبى كرد
همان شعله در نيمروزى شرربار * سر تشنهكامى ز پيكر جدا كرد
تو يك بوستانِ پر از داغ و دردى * بنفشى و سرخى ؛ كبودى و زردى
تو دست غريب دلم را گرفتى * فراسوى انديشهام جا گرفتى
جهان را براى تو ايجاد كردند * تو در بيت الاحزان چرا جا گرفتى ؟
ز خار جگرسوز طعنه ، گل من ! * وطن در دل داغ صحرا گرفتى
براى بقاى طريق امامت * ز ميخ شرربار امضا گرفتى
شكستند آيينهاى را كه با آن * غبار غم چهرهام را گرفتى
تو رود خروشان شرم و حيايى * كه در نيمهشب راه دريا گرفتى
تو يك بوستانِ پر از داغ و دردى * بنفشى و سرخى ؛ كبودى و زردى
و اينك دل و ديده ، شمع مزارت * و در خانه ، طفلانِ چشم انتظارت