بيم و اميدش به عمرو ، و زيد نباشد * آنكه به دل مهر روزگار ندارد
هركه به جايى اميدوار و « صبورى » * جز به خدا ، دل اميدوار ندارد
در مقام فقر
سهل باشد در مقام فقر از دنيا گذشت * اى خوش آن رندى كه از دنيا و از عقبى گذشت
سود غافل دنيوى ، سوداى عاقل اخروى * عاشق وارسته از اين سود و آن سودا گذشت
من نه تنها فارغم با رويش از ياد بهشت * هركه ديد آن قدّ و لب از كوثر و طوبى گذشت
بىتأمل اى خرد ! كشتى مران در بحر عشق * بايد از خود درگذشت ، آنگه از اين دريا گذشت
تا نپيمايد كسى دشت جنون ، كى پى برد ؟ * آنچه بر مجنون مسكين از غم ليلا گذشت
خواجه نتواند ز دنيا بگذرد ، باور مكن ! * كى تواند كودك از لوزينه و حلوا گذشت ؟ !
زشت و زيباى جهان چو جمله باشد درگذر * لاجرم بايد هم از زشت و هم از زيبا گذشت
خوش بود زاهد ز فردا ، صوفى امروز است خوش * خوشتر آن باشد كه از امروز و از فردا گذشت
بهر دفع چشم بد از روى خوبش « إِنْ يَكادُ » * خواندهام من ، تا بلا از آن قد و بالا گذشت
عاشق صادق « صبورى » آن بود كز جان خويش * پيش شمع عشق چون پروانه بىپروا گذشت
صاحب اعتبار
به شهر ! شهره ، من از عشق روى يار شدم * بدين بهانه ، عجب صاحب اعتبار شدم
ز پيچوتاب دل بىقرار من پيداست * كه من مقيّد آن زلف تابدار شدم
به رغم دشمنم ، اى دوست چارهسازى كن * كه در غم تو ، به بيچارگى ، دچار شدم
گمان مكن كه به افسون ، مسخّر آيد مار * كه من مسخّر آن زلف همچو مار شدم
به قامت تو كه از راستىِ خويش ، اسير * به بند سلسلهء چرخ كجمدار شدم
تو شمع بزم حريفان شدى و من تا صبح * چو شمع سوختم از رشك و اشكبار شدم
وفا به كس نكند روزگار و من ز وفا * به روزگار تو ، محسود روزگار شدم