مكن به پيش خسان همچو گل گريبان چاك * چو غنچه غوطه به خون زن وليك خندان باش
اورنگ فقر
دلى ، كش دلارام ، در بر نشيند * ز كونين ، آسودهخاطر نشيند
مرا شعلهاى هست در سينه ، ليكن * ز دل برنشيند ، چو دلبر نشيند
ز هستى به يكباره برخاستم من * كه تا او مرا ، در برابر نشيند
ز كوى وفادارىاش برنخيزم * به جانم اگر تيغ و خنجر نشيند
تعالى اللَّه از خال مشكين به رويش ! * كه چون پور آذر ، در آذر نشيند
غمش خوشتر از دل نديدهست جايى * كه در اين سراى محقّر نشيند
ترا هر خدنگى كه از عشوه خيزد * مرا بر دلخسته تا پر نشيند !
شود مرغ دل ، صيد شهباز هجران * گر از كوى تو ، جاى ديگر نشيند
تهى كردهام دل صدفسان كه در وى * هواى تو يكدانه گوهر نشيند
حرام است وصل لب و قدّت آن را * كه با ياد طوبى و كوثر نشيند
خرد گرچه بر عرش ، كرسىنشين شد * ولى عشق در رتبه ، برتر نشيند
چه لذّت دهد زندگانى مر آن را * كه بىباده و جام و ساغر نشيند
ز اورنگ فقر و قناعت « صبورى » * نخيزد ، كه بر تخت قيصر نشيند
رهروان عشق
تيغ تو ز بسكه ريخت ، سرها * بردى تو ز ما ، چه دردسرها
بىتيغ تو ما سرى نخواهيم * اين هم ز تو ، بر سرِ دگرها
از كوى تو بردهايم با خويش * غم بر دل و غصّه بر جگرها
اى راهروان عشق ، زنهار ! * كاين ره دارد بسى خطرها
خوبان كه نظر به كس ندارند * دارند به روى ما نظرها