بازآ و ببين !
جگر سوخته و چشم پرآبى دارم * چشم بد دور ! شرابى و كبابى دارم
تا ميان من و زاهد كه شود اهل نجات ؟ * او به كف سبحه و من جام شرابى دارم
خيز و در محفل ما آى ! كه از اشك دو چشم * بهر تشريف قدوم تو ، گلابى دارم
گر تو زلف سيه و چشم خمارى دارى * من هم آشفتهدل و حال خرابى دارم
سر نپيچد دلم از حكم ، كه بر گردن جان * از كمند سر زلف تو طنابى دارم
ديده دريا و دل آتشكده ، بازآ و ببين ! * به هم آميخته خوش آتش و آبى دارم
تا خيال تو مرا خواب و ، غذا خون دل است * كافر عشقم ، اگر من خور و خوابى دارم
بند بردار « صبورى بگشا بال ! كه من * مانده در دامم و نه دانه نه آبى دارم !
هماى همّت
ندانى از غم عشقت ، چه ديدم و چه كشيدم * هزار شكر كه بازآمدى و روى تو ديدم
چه خامهها كه من از بهر نامهات نشكستم ؟ * چه جامهها كه من از بهر دورىات ندريدم ؟
ميان انجمن مدّعى و خلوت اغيار * تو مىكشيدى و زين بىخبر كه من چه كشيدم ؟
شبى نيامد و روزى نرفت ، از غم هجرت * كه از فسوس نسودم دو دست و لب نگزيدم
از آن زمان ، كه قدت دور شد ز منظر چشمم * نه پيش سرو نشستم ، نه پاى لاله چميدم
دل شكسته كه دارم من از نتيجهء عشقت * به عالمى نفروشم ، چرا كه از تو خريدم
اگرچه از من دلخسته ديده دوختى ، امّا * به موى تو ، كه دل از هرچه غير توست بريدم
هماى همّت من ، هر نشيمنى ننشيند * به ياد كوى تو ، از آشيان قدس پريدم
چرا مقيم نباشم به كوى عشق « صبورى » * كه هرچه مىطلبيدم ، ز فيض عشق ، رسيدم