چنين شريف نگينى فتاده از كف جم * روا مدار خدايا ! به چنگ اهرمنش
به پاى گلبنى اى بلبل آشيانهنماى ! * كه دستبرد خزان كوته است از چمنش
مدام ذكر « صبورى » ست قصّهء لب يار * كه نقل مجلس عشق است نقل هر سخنش
افسونگر عشق
هيچ دل نيست ز عشق رخ جانانه تهى * زين تجلّى نبود كعبه و بتخانه تهى
غوص بحرين دوعالم چو نمودم ديدم * صدفى نيست از اين گوهر يكدانه تهى
من ز كيفيّت چشم تو خرابم ساقى ! * گرچه از مىكشىام شد همه ميخانه تهى
مرغ بشكسته پروبال دلم در قفسيست * كه هم از آب تهى گشت و هم از دانه تهى
گر من از پيش تو جايى نروم ، نيست عجب * محفل شمع محال است ز پروانه تهى
دامن از اشك بصر پر ، دلم از خون لبريز * كف تهى ، كيسه تهى ، كاسه و پيمانه تهى
تا كسى جز تو به خلوتگه دل ننشيند * كردهام يكسره اين خانه ز بيگانه تهى
دل همىخواست كه قالب تهى از جان سازد * در شب هجر كه ديدم ز تو كاشانه تهى
درخور عشق نهاى ، تا چو « صبورى » نكنى * دل ز افسونگرى عشق ز افسانه تهى
دل اميدوار
هركه به دل ، عشق روى يار ندارد * در بر اهل دل ، اعتبار ندارد
آنكه ندارد به سينه ، بار غم يار * در حرم خاص عشق ، بار ندارد
كشته بود در دل صنوبرى من * قامت سروى كه جويبار ندارد
طعنه مزن عاقلا به بىخودى ما * عاشق ديوانه ، اختيار ندارد
هيچ مجو كفر و دين ز اهل محبّت * عشق ، به اسلام و كفر كار ندارد
طالب مهرى ، ز سينه كينه فروشوى * كآيينهء اهل دل ، غبار ندارد
بادهء صوفى ز رنگ و بوست مبرّا * مستى اين مىكشان خمّار ندارد
هست گدا را به كنج فقر و قناعت * لذّت عيشى كه شهريار ندارد