با سرانگشت محبّت
نرم و آهسته و محتاط به
در مىكوبد
سبدى عاطفه و عشق و غزل
تحفه از جنگل سرسبز خيال
پاى دروازه دل
مىگذارد سر رؤياى جنون
تا سحرگه فلق خونينرنگ
چشم كمبين من از
ديدهء لطف
به گمانى از راست
گهرى نامش اشك
صدفى نامش دل
روشنايى گيرد !
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 544
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٤٤