فرات خونين
آن ظهر كه آب دشمنى با دين كرد * دستان سقا فرات را خونين كرد
در قحط اميد و عشق ، مشكى پاره * افتاد به خاك و آب را نفرين كرد
خنده بر مرگ
در سايهاى از شبنم و گل خوابيدى * خورشيد شدى و بر دلم تابيدى
انگار به مهمانى دل مىرفتى * آنسان كه به روى مرگ مىخنديدى
وداع
با نگاهى آبى
وز دورنگىها دور
سينهاى چون غنچه
تنگ ، ليكن پرشور
با دو چشمى لبريز
ز تماميّت احساس وجود
به سراپاى دل خونينم
به دو چشمان پر از افسونم
به من و عشق همين عادت
غمگين بشر
نظر افكند و خداحافظ را
به نگاهى ديگر !
روشنايى
« كيست ؟ اين كيست كه هر نيمه شبى »