خدا مىخواهد
اى خوب ! دلم گفت وفا مىخواهد * اين سينه فقط از تو ، تو را مىخواهد
آن شب كه جدا شديم از هم گفتى * اين قسمت ما بوده ، خدا مىخواهد
سايهء عشق
چشمان پر از راز و پر از دردى بود * پوتين بدون پاى شبگردى بود
آن سايه كه مثل عشق پرپر مىزد * از پيكر بىسر جوانمردى بود
سرشك زينب
بنشست سرى به نيزه و غوغا شد * در كوى عطش هلهلهاى بر پا شد
تا ديد حريم خيمه را بىياور * غلتيد سرشك زينب و دريا شد
از طايفهء شقايق
از طايفهء سرخ شقايق بوديم * با دادن جان و سر موافق بوديم
گفتند كه بگذريد از عشق و اميد * غافل كه ز مردمان عاشق بوديم
هفتاد و دو لاله
آن ظهر عطش كه عشق بىياور شد * هفتاد و دو لاله تشنهلب پرپر شد
در حسرت آن منتظر چشمبهراه * يك خيمه يتيم سوخت ، خاكستر شد
صد راز
بيا با عاشقى آرام گيريم * ز خون عاشقان الهام گيريم
بيا تا از وصيّتنامهء عشق * شبى صد راز ، يك جا وام گيريم