سخن بيهوده
عمرى گذرانديم و ثمر هيچ نديديم * گفتيم خدا و پى ابليس دويديم
در لفظ حُسينى عمل ضد مرامش * پيداست ز كردار ، طرفدار يزيديم
او واعظ شهر آنچه بگويد نپذيريم * بسيار سخن گفت و عمل هيچ نديديم
رسوا شود آنكس كه سخن ياوه بگويد * باطل نسروديم كه بر حقّ گرويديم
امروز گر از فقر بود چهرهء ما زرد * در روز جزا پيشِ خدا روىسپيديم
بيهوده مزن جوش « صباحى » كه در اين ملك * بس درب زديم ، ليك صدايى نشنيديم
چرا . . . ؟
بستهاى دل اى بشر بر زينت دنيا چرا ؟ * اى مسافر غافلى از نعمت عقبى چرا ؟ !
بهر آبادى دنياى دنى جان مىكنى * نزد خالق مىنمايى خويش را رسوا چرا ؟ !
عاشق پُست و مقامى و اسير سيم و زر * نيستى يكدم به فكر قادر يكتا چرا ؟ !
مىكنى مستضعفان را خوار پيش اين و آن * رتبهء مستكبران را مىبرى بالا چرا ؟ !
بوسه زد پيغمبر اكرم به دست كارگر * نيستى خود آگه از اين رتبهء و الا چرا ؟ !
چون « صباحى » از حقيقت دم زند ، در گوش گير * بستهاى دل اى بشر ، بر زينت دنيا چرا ؟ !