غم مادر
سالى گذشت . . . باز نيامد و عيد شد * گيسوى مادر از غمِ بابا سپيد شد
امروز هم نيامد و غم خانه را گرفت * امروز هم دومرتبه باران شديد شد
مادر كنار سفره كمى بغض كرد و گفت * امسال هم بدون تو سالى جديد شد
ده سال تير و آذر و اسفند و خون دل * تا فاو و فكه رفت ولى نااميد شد
ده سال گريههاى مرا ديد و بغض كرد * حرفى نزد ، نگفت چرا ناپديد شد
ده سال رنگ پنجرههاى اتاق من * همرنگ چشمهاى سياه سعيد شد
بعد از گذشت اين همه دلواپسى و رنج * مادر نگفته بود كه بابا شهيد شد
اندوه ماندن
نمىدانم چه رنجى در تنت مانده است * كه گويى خنجرى در گردنت مانده است
نمىدانم ولى مىخوانم از چشمت * كه قرنى مرگ در پيراهنت مانده است
مرا اندوه ماندن مىكشد هر شب * و آن آهى كه از جان كندنت مانده است
همينقدر از تو مىدانم كه مىگويند : * فقط خاكسترى از شيونت مانده است
ترا گم كردهام در هفت آيينه * فقط تصويرى از خنديدنت مانده است
فروپاشيده از هم استخوانهايت * نمىدانم چه رنجى در تنت مانده است