يك هفته مىشود كه دل ، اين دل غريب * حتى شكستهحالتر از جمعهها شده است
از هر طرف تمام مرا شعله مىزند * بغضى كه با صداى اذان آشنا شده است
درهم فروشكسته مرا با نگاه خود * كوچكترين بهانه كه در من خدا شده است
حق مىدهى كه چنين گريه سر دهم * با اين شب بزرگ كه در من بنا شده است ؟ !
كوچهء بنبست
حالا ، بتاب از پسِ شبهاى تار من * ليلىترين ، ستارهء دنبالهدارِ من
هربار باد شعله به گيسوت مىزند * آهسته دور مىشود از تو مدار من
هى شعلهشعله مىشكفد در مدار تو * رؤياى پوچ و يخزدهء انتظار من
ليلىترين ! بهانه نكن صبح مىرسد * پس . . . لااقل بچرخ به آهنگ تار من
حالا كه ذرهذرهاى از نام روشنت * پيچيده است در شبى از روزگار من
حالا كه مثل كوچهء بنبست ماندهام * تا رد شوى دوباره تو از رهگذار من
حالم بد است و باز سرم درد مىكند * هى چرخ . . . چرخ . . . چرخ نزن در مدار من
داغ بزرگ
داد زدها ! سر از اين خاك كجا بردارد ؟ * كيست آيا قدمى سمت خدا بردارد ؟
خيمه زد روى پدر ، رو به جماعت پرسيد : * يك نفر نيست كه باباى مرا بردارد ؟
يك نفر نيست از اين صبح قدم بگذارد * و بيايد سرِ باباىِ مرا بردارد ؟
يك نفر نيست كه مردى كند و برخيزد * حجم اين داغِ بزرگ از دلِ ما بردارد ؟
يك نفر نيست به اين مرد بگويد نامرد * تا دلش بشكند از حنجره پا بردارد ؟
كسى از بين شما داغ برادر ديده است * يا كسى با غمِ من داغِ برابر دارد ؟ !
آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند * خيمه زد روى پدر . . . خيمه . . . كه تا بردارد ؟ !