جهان را گوشهء چشمت بنا كرد و . . . * به پاى لحظهء گفتوشنودت ريخت
و قبل از اينكه دلها را برانگيزد * تمام هستىاش را در وجودت ريخت
و تا همشأن با بيت الحرامت كرد * بناى عشق را به دو كمى فاصله باشد ورودت ريخت
شكستهدل
دستى به شوق ، بالوپرت را گرفته است * پهناى اشك چشم ترت را گرفته است
مىبينمت كه هالهاى از آيههاى صبح * از دوردست ، پشت سرت را گرفته است
در روشناى سورهء و العصر مىرسى * يك هاله نور دور سرت را گرفته است
در چارسوى آمدنت ، شورى از سمات * آوازهاى شعلهورت را گرفته است
از راه دور مىرسى امّا شكسته دل * گويا مدينه دوروبرت را گرفته است
در روزنامههاى خبرى از تو خواندهام * پهناى اشك چشم ترت را گرفته است
خيمهء اندوه
صداى دستهء زنجيرزن - غمى در من * و شعله شعلهكشان جهنمى در من
شب است و از همه سو خيمه مىزند اندوه * كه تا بنا شود از نو ، محرّمى در من
شبيه تكيه دلم بىقرار مىلرزد * و شعله مىكشد آواز مبهمى در من
تو نيستى كه ببينى چه مىكشم بىتو * چگونه ريشه دوانده است ماتمى در من
صداى شعلهور تازيانه مىپيچد * و سايه روشن تبدار آدمى در من . . .
. . . كه پابرهنه و لبتشنه مىدود در خون * ميان دستهء زنجيرزن - غمى در من
شب است و از در و ديوار تكيه مىبارد * سكوت ممتد اندوه عالمى در من
دل غريب
با اين شب بزرگ كه در من بنا شده است * انگار روزگار من از تو جدا شده است
در من كسى شبيه خدا گريه مىكند * هر گوشه گوشهگوشه دلم كربلا شده است