بيابان طلب
خدمت مور بكن ، تا كه سليمان باشى * محنت خار بكش تا كه گلستان باشى
در بيابان طلب ، تشنه ره زهد ، بپوى * تا كه در ظلمت دل ، چشمهء حيوان باشى
غوطه در بحر توكّل زن و انديشه مكن * تا كه چون نوح نبى ، چيره به توفان باشى
اى كه اقليم جهان ، زير نگين تو بود * دل بدست آر ، ز هر بنده ، كه سلطان باشى
آتش نفس ، فروگير ، كه افرشته شوى * پاى بر ديو هوس كوب ، كه انسان باشى
پيش درياى فضيلت ، چه كنى عرض وجود ؟ * اى كه ناچيزتر از قطرهء باران باشى
ساز محبت
بهار ، باده نيرزد ، مگر ز دست تو خوردن * بهشت ، قدر ندارد ، مگر به پاى تو مردن
دواى صحت جانست ، از تو درد شنيدن * نويد راحت عمر است ، با تو عمر ، سپردن
نشاط روح فزايد ، دمى كنار تو بودن * نقاب بخت گشايد ، رهى بسوى تو بردن
سزد بساز محبّت ، ترا به نغمه ستودن * شود بدست نوازش ، تو را به سينه فشردن
محال باد به دمسازى تو مهر گسستن * حرام باد ز « شهنازى » تو عشق ستردن
چشمهء دانش
اى ديدهء جان ، به روى جانان باش * اى مركب عشق ، رهبر جان باش
اى رايت شوق ، اهتزازى كن * وى تيغ اراده تيز و بُران باش
اى ذرّه بكوش تا شوى خورشيد * وى قطره در آرزوى طوفان باش
اى گلخن كيد و خدعه ، گلشن شو * وى آتش مفسدت گلستان باش
پندار هر يمنى ، به يكسو نه * تسليم به آستان يزدان باش
از باد غرور پر مكن خيشوم « 1 » * عارى ز ريا و مكر شيطان باش
در كسوت آدمى نه انسانى * بر ديو هوس بتاز و انسان باش
هامش
( 1 ) - بينى