ناز لطفآميز گلبرگ چمن * جلوهء رخشنده شبنم بگذرد
هستى جاويد « شهنازى » بجوى * كاين دو روز زندگى هم بگذرد
مرگ فضيلت
دونهمّتان ، به نان و نوائى رسيدهاند * بدطينتانِ سفله ، به جايى رسيدهاند
بر سينه مىزنند همه سنگ اجنبى * بدگوهران ، به فرّ و بهائى رسيدهاند
نوكيسههاى تازه بدوران رسيده بين * كز راه كج ، به نشو و نمائى رسيدهاند
دانشوران ، خريده به مسطورهء حيات * بىمايگان به آب و هوائى رسيدهاند
سامان و آشيانهء مرغان ، به باد رفت * زاغان ، به باغ روحفزائى رسيدهاند
درمان دردمند ، چو اكسير و كيمياست * بىدرد رهروان ، به دوائى رسيدهاند
مرگ فضيلت است و حيات رذيلت است * بىدانشان ، به چون و چرائى رسيدهاند
« شهنازى » آن محيط ، دنىپرورست و پست * كآلودهدامنان به صفائى رسيدهاند
صبح اميد
ز آتش شعلهرخان ، سوخته دارم نفسى * در حباب جگر افروخته دارم نفسى
دور باد آه من از خرمنت اى خوشهء ناز * كه بر افروختن آموخته دارم نفسى
وقت آن شد كه بيك بوسه ستانى جانم * كه ز انفاس دل اندوخته دارم نفسى
دامنافشان منشين بر سرم اى صبح اميد * كه چو شمعى به زبان دوخته دارم نفسى
كار « شهنازى » تو ، سوختن و ساختن است * كه به غم ساخته و سوخته دارم نفسى