فقط داودى و مريم بهجا ماند * ميان جمع - منها كرد پائيز
گل از هيبت همه گلبرگها ريخت * نشست و هى تماشا كرد پائيز
به باران شت دستش را نه انگار * كه خون گل چو دريا كرد پائيز
همه دلتنگ تنها عارفان شاد * كه بىگل طبع ، شيدا كرد پائيز
نمايشگاه مرگ گل بنا كرد * گلستان زير و بالا كرد پائيز
حكومت تا زمستان راند در باغ * نظامش شور و غوغا كرد پائيز
به گوش راغ گفت آن شاخهء لخت * كه رسم ظلم بر پا كرد پائيز
طلب عشق
گر عشق طلب كنى پر از شور شوى * گر حق طلبى ز عافيت دور شوى
خورشيد چنان حقيقت نورانى است * خورشيد اگر نگه كنى كور شوى
آئينه ماه
در جوى دلم حضور ، جارى شده است * از ريزش هر غرور جارى شده است
با نالش دلنشين اين صاف زلال * آئينهء ماه و نور جارى شده است