گرفتار تو ، من
اى گرفتار تو من ، كشته ، رفتار تو من * ناز ، كم كن ! كه شدم صيد و گرفتار تو من
كاش مىشد دوسه جامى بزنم تا دم صبح * از لب لعل شكربار ، شكرخوار تو من
گردِ بازار رُخت گشته به صد بيم و اميد * مفلسم گرچه ، ولى باز خريدار تو من
قد و بالاى تو سرو است به باغ دوجهان * اى فداى قد رعناى پرىوار تو من !
با دو چشمان تبآلود ، شدى رهزن شهر * جان فداى تو و آن لحظهء ديدار تو من
« شوقى » از آتش عشق تو نيارست ، ولى * مست جام تو و آن شيوهء رفتار تو من
ز بعد ما . . .
ز بعد ما نه غزل نى قصيده مىماند * وجود من كه به اشك چكيده مىماند
طنين سبز غزل نيست در دلم ، زيرا * فلك به كاغذ آتش رسيده مىماند
عروس طبع دگر جامهء سيه پوشيد * چه نالهها به گلو ناشنيده مىماند
به باغ آينه ، آتش فتاد رعنا را * جمال سرو به قدّ خميده مىماند
ببين به بدعت رنگين آيههاى فريب * جهان به حيرت از آن لبگزيده مىماند
شرار سرخ عطش مانده در گلو ، امّا * شراب ناب رها ناچشيده مىماند
درون پيلهء شب ، در سكوت تنهايى * هجوم خسته خدايى به ديده مىماند
در انتظار صبح
در شورهزار عمر تبه شد جوانىام * در باورم نبود بدين سختجانىام
چون موج پرطپش به بلنداى آرزو * هر لحظه در خروش ، كه آنم و يا نىام
در انتظار صبح ، به شب نعره مىزنم * در سر هواى توست ، چرا سردوانىام
هر لحظه چه سود ؟ به فردا نظر نكرد * در تو به توى خويش ، از اين سرگرانىام
با خاطرات باد نوشتم چو دفترى * ماندم در اين فراق كه آخر چه خوانىام ؟
« شوقى » وصال دوست ميسّر نمىشود * آخر چه خوانمت كه به سويت بخوانىام