تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢

بىخبرى

« ماييم كه خود را ز خود آگاه نكرديم » « 1 » * آتش زده بر هستى خود ، آه نكرديم صد طول امل طىّ شده در فرصت فردا * اين رشتهء عمريست كه كوتاه نكرديم روز از پى هم آمد و در بىخبرى رفت * شب رفت و نگاهى به رخ ماه نكرديم فرصت‌شمريها همه رفتند پى خويش * افتاده به راهى ، به رهى راه نكرديم چون جام تهى گشته فتاديم به كنجى * در حسرت صيديم كه گهگاه نكرديم « شوقى » همه عمر تو در اين بىاثرى رفت * ماييم كه راز خود آگاه نكرديم

چشم باز

خوابِ مخْمل‌وارِ مدهوشى تمنّا مىكنم * گوهرى گم كرده‌ام ، در خواب پيدا مىكنم گرچه بر خشك كويرم آيتى از يك سراب * مىدوم از دور ، تا نقش تو پيدا مىكنم چشم بازم ، همچو آيينه به روى خويشتن * قاب تصويرم ، جدايىها تماشا مىكنم نقش تدبير است جارى بر بلنداى تنم * ناىبندم ، مىدمم ، در خويش نجوا مىكنم مىچكد خون سرايش از سر انگشتان من * مىزنم ، نقش نگين عشق زيبا مىكنم در صداى آب پنهانم ، چو پروازم به اوج * مىتنم ، از خويش تصويرى هويدا مىكنم در غبار رنگ از پشت زمان جارى شدم * آن مى نابم كه جان را مست و شيدا مىكنم

بهاريّه

شعر من اينك پر از پروانه است * شعر من گرمى و مهر خانه است شعر من پرچين زيباى ده است * شعر من از زندگى آكنده است
*
اى لباتان از ترانه ، تر شده * خنده‌هاتان سبز و زيباتر شده قامت رنگين‌كمان بالاتر است * با قد سرو و صنوبر برتر است
هامش
( 1 ) - اين مصراع از بيدل است .