بىخبرى
« ماييم كه خود را ز خود آگاه نكرديم » « 1 » * آتش زده بر هستى خود ، آه نكرديم
صد طول امل طىّ شده در فرصت فردا * اين رشتهء عمريست كه كوتاه نكرديم
روز از پى هم آمد و در بىخبرى رفت * شب رفت و نگاهى به رخ ماه نكرديم
فرصتشمريها همه رفتند پى خويش * افتاده به راهى ، به رهى راه نكرديم
چون جام تهى گشته فتاديم به كنجى * در حسرت صيديم كه گهگاه نكرديم
« شوقى » همه عمر تو در اين بىاثرى رفت * ماييم كه راز خود آگاه نكرديم
چشم باز
خوابِ مخْملوارِ مدهوشى تمنّا مىكنم * گوهرى گم كردهام ، در خواب پيدا مىكنم
گرچه بر خشك كويرم آيتى از يك سراب * مىدوم از دور ، تا نقش تو پيدا مىكنم
چشم بازم ، همچو آيينه به روى خويشتن * قاب تصويرم ، جدايىها تماشا مىكنم
نقش تدبير است جارى بر بلنداى تنم * ناىبندم ، مىدمم ، در خويش نجوا مىكنم
مىچكد خون سرايش از سر انگشتان من * مىزنم ، نقش نگين عشق زيبا مىكنم
در صداى آب پنهانم ، چو پروازم به اوج * مىتنم ، از خويش تصويرى هويدا مىكنم
در غبار رنگ از پشت زمان جارى شدم * آن مى نابم كه جان را مست و شيدا مىكنم
بهاريّه
شعر من اينك پر از پروانه است * شعر من گرمى و مهر خانه است
شعر من پرچين زيباى ده است * شعر من از زندگى آكنده است
*
اى لباتان از ترانه ، تر شده * خندههاتان سبز و زيباتر شده
قامت رنگينكمان بالاتر است * با قد سرو و صنوبر برتر است
هامش
( 1 ) - اين مصراع از بيدل است .