اى بهار ، اى سبزه ، رنگين ساقهها * اطلسى فرش و زمرّد لالهها
كوه ، رَختِ مخملين پوشيده است * سبزه و گل از زمين جوشيده است
*
پنجره وا كن ، بخر بوى بهار ! * چهره در چهره نگر روى بهار !
شهر ما مهدِ بهارى ديگر است * از همه دنيا ، بهارش برتر است
به ياد خندهء چشمت
شميم عطر تنت را به آب ديده خريدم * چه رنجها كه نبردم ، چه دردها نكشيدم
بيار بادهء صافى به راه ميكده اكنون * كسى كه دل بسپارد ، ز راه مانده نديدم
چو غنچه واشده بينى ، به گلستان تعزّل * چو دست ، پاى فشاندم ، قبا به تن بدريدم
بدان حضور كبوتر ، در آسمان دل اينك * به ياد خندهء چشمت ، به بىكرانه پريدم
شرابخورده منم ، من ز چشم ساغر مستت * هزار مرتبه رفتم ، هزار دفعه دويدم
نديد كس چو تو « شوقى » در اين سراى هوايى * به هر طرف كه دويدم ، به هيچكس نرسيدم
من پر از عشقم
دل كنون بستم به آهنگ كلام خويشتن * سرخوشم اينك من از افتاده نام خويشتن
گر گرفتارم به خود عيبم مكن ، بيگانه را * هركسى دارد پيامى ، من پيام خويشتن
آن شرنگ تلخ غمافزاى زهرآلوده را * هركسى ريزد به كامى ، من به كام خويشتن
من پر از عشقم ، پر از شعرم ، تو مىدانى چرا * من كه از دست تو افتادم ، به دام خويشتن
عمر جاويد است آنكس را كز اين منزل گذشت * هيچ امّيدى ندارم ، از دوام خويشتن
بهر هر افتانوخيزانى كه مىگردد هلاك ؟ * من نمىگردم به يك پيمانه خام خويشتن
شرح اين دفتر نمىگنجد در اين پيمانه ، چون * سر بيفكندم من از يك جرعه جام خويشتن