از دل اهل نظر نيست خبردار كسى * گو به يك جلوه دوعالم به هم انداختهاى
بىخبر از دل « شوريده » تو صيّاد شدى * كه به يك تير مژه كار مرا ساختهاى
مجنون روزگار
من عاشقم ، ز عشق تو حاشا نمىكنم * جز بر ثناى دوست لبم وانمىكنم
مجنون روزگارم و ، افسانهام به شهر * طبع سخن به غير تو گويا نمىكنم
عمرى به گرد شمع تو پروانه بودهام * خوش سوزىام بسوز ! كه پروا نمىكنم
جانم به لب رسيد و نگاهم به راه ماند * جز تو طلب ز قادر يكتا نمىكنم
هستى طبيب دردم و مشتاقت عالميست * بر درگه كسى به غير تو مأوا نمىكنم
باغ بهشت و چشمهء كوثر همه تويى ! * ديگر بهشت و حور ، تقاضا نمىكنم
در خون نشسته لالهء حسرت كشيدهام * افسوس ! روى ماه تو پيدا نمىكنم
روز و شبم مدام ، خيال تو در سر است * بىنام تو دگر غزل انشا نمىكنم
جانا به ياد خاطر « شوريده » شاد كن * من عاشقم ، ز عشق تو حاشا نمىكنم
شولاى خونين
به جان اندوهم از آن زخم زوبين ماند و من ماندم * تهمتن خسته از آن تير رويين ماند و من ماندم
مرا خانهخراب آن يار ديرين كرد با جورش * نگاه اشكبار طفل غمگين ماند و من ماندم
سمند سركش است عالم ، مهار كس نمىگردد * تهمتن را حديث رَخش با زين ماند و من ماندم
وطن هم افتخار از سربداران تا ابد دارد * جهان بيزار بيزار از تموچين ماند و من ماندم