آرزو
دوست مىدارم شبى در خواب چون دريا شوم * دست در آغوش يارى محو اين رؤيا شوم
يا شوم گوهر ميان سينه مرجانىاش * يا كه چون موجى پريشان در كف دريا شوم
پيكر الماسگونش را دهم با جان تراش * گر شبى معبدنشين آن بت زيبا شوم
روزگارى شد كه قدر خويش را گم كردهام * در وجود آن بت رعنا مگر پيدا شوم
اى كه گفتى دل بر اين دنياى بىحاصل مبند * حاصل من گر تو باشى عاشق دنيا شوم
گوهرى از بحر عشقش تا مگر آرم به كف * چون صدف عمريست مىكوشم كه گوهرزا شوم
نااميد از فن در اين سردرگريبانى مباش * غنچهء لب باز كن تا چون گل از گل وا شوم
آنچنان هم « شمس » را اى ماه بىمعنا مبين * پاى تا سر واژهء نورم اگر معنا شوم
خون دل
چنان ساقى به ساغر باده را مستانه مىريزد * كه گوئى خون دل از شيشه در پيمانه مىريزد
اگر كفر است و گر ايمان ، من و زلف پريشانش * چه غم خونم اگر در كعبه و بتخانه مىريزد
گره يارم ، گر از زلف بهم پيچيده بگشايد * به زير پا چه دلهائى كه با هر شانه مىريزد
چه افتاده ميان عاشقان بىقرار اى دل * كه خون عاشقان را غمزهء جانانه مىريزد
من و تو آشناى فصلهاى مشترك بوديم * كنون طرح جدائى بين ما بيگانه مىريزد