تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩

آرزو

دوست مىدارم شبى در خواب چون دريا شوم * دست در آغوش يارى محو اين رؤيا شوم يا شوم گوهر ميان سينه مرجانىاش * يا كه چون موجى پريشان در كف دريا شوم پيكر الماس‌گونش را دهم با جان تراش * گر شبى معبدنشين آن بت زيبا شوم روزگارى شد كه قدر خويش را گم كرده‌ام * در وجود آن بت رعنا مگر پيدا شوم اى كه گفتى دل بر اين دنياى بىحاصل مبند * حاصل من گر تو باشى عاشق دنيا شوم گوهرى از بحر عشقش تا مگر آرم به كف * چون صدف عمريست مىكوشم كه گوهرزا شوم نااميد از فن در اين سردرگريبانى مباش * غنچهء لب باز كن تا چون گل از گل وا شوم آن‌چنان هم « شمس » را اى ماه بىمعنا مبين * پاى تا سر واژهء نورم اگر معنا شوم

خون دل

چنان ساقى به ساغر باده را مستانه مىريزد * كه گوئى خون دل از شيشه در پيمانه مىريزد اگر كفر است و گر ايمان ، من و زلف پريشانش * چه غم خونم اگر در كعبه و بتخانه مىريزد گره يارم ، گر از زلف بهم پيچيده بگشايد * به زير پا چه دلهائى كه با هر شانه مىريزد چه افتاده ميان عاشقان بىقرار اى دل * كه خون عاشقان را غمزهء جانانه مىريزد من و تو آشناى فصلهاى مشترك بوديم * كنون طرح جدائى بين ما بيگانه مىريزد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 339 | سيد محمد باقر برقعى