نگاهت برده از كف اختيار ديدهگانم را * چگونه مىتواند چشم از چشم تو بردارد
شراب عشق مىنوشند چشمان خمار من * كه هر صبح خمارينم از اين مى دردسر دارد
بغارت برده دلها را به تير غمزه ابرويت * از اين ناوك چه دلهايى كه بىخون در جگر دارد
نصيب تشنگان گردد هميشه در سر كويت * كه در موج سراب ، آب از لب خشكيده بردارد
به غير از دل كه از برق نگاهت سوخت ايمانم * كدام آتش بجان افتاده از آتش گذر دارد
چنان آئينه همدم گشته با آه روانكاهم * كه مىبينم چو من آئينه هم چشمان تر دارد
بدستت گوهرى بودم به خاك را هم افكندى * يكى درد آشنا بايد ز خاكم تا كه بردارد
ازآنرو دست بر دامان ساقى مىزنم هر شب * كه پير مىفروش از درد جانسوزم خبر دارد
كسى از قيد عالم همچو سرو آزاد مىگردد * كه در عين تهيدستى سرافرازى ثمر دارد
درافتادم اگر با مدعى اى دل مكن حيرت * كه اين صورتگر نقشآفرين چندين هنر دارد
بشارت مىدهد روح ترا صبح بهارانى * كه بر بال نسيم آرزوهايم سفر دارد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 342
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٤٢