تشنهء خود را از اين آبشخور سيراب و شاداب كرده است . »
شمس كه هنرمند و شاعرى تواناست تاكنون توانسته از آثار خود نمايشگاههائى در تهران و طوس ترتيب دهد و هنر خود را در معرض ديد هنردوستان قرار دهد .
مرغ چمن
غير از تو كسى از دل ما ياد نمىكرد * با آمدنش قلب مرا شاد نمىكرد
تا بود چمن جاى تو اى سرو خرامان * پيداست كه ناز اين همه شمشاد نمىكرد
گر عاشق دلداده دل از دست نمىداد * غم با دل او اينهمه بيداد نمىكرد
مهر تو اگر مايه آرامش جان بود * در سينه دلم اين همه فرياد نمىكرد
گر خنده مستانه نبود و لب شيرين * بيدادگرى تيشه فرهاد نمىكرد
گر معنى آزادى مرغ چمن اين است * اى كاش مرا از قفس آزاد نمىكرد
در حلقه رندان منِ ويرانشده دل را * جز ساغر چشمان تو آباد نمىكرد
گر « شمس » نبود آيت حق لطف حق او را * داراى چنين طبع خداداد نمىكرد
شهر خاموش
درد است در آن شهر كه ميخانه نباشد * در دست قدحنوشان پيمانه نباشد
بااينهمه فرزانه به هر برزن و هر كوى * حيف است يكى چون من ديوانه نباشد
جايى كه جهان جز پى نيرنگ و فسون نيست * جز باده چه جوئيم كه افسانه نباشد
آن كيست كه مفتون نگاه تو نگردد * در پيش گل روى ، تو هر دانه نباشد
باور نكنم سُنت ديرينه شكستن * اين فتنه بهجز فتنه بيگانه نباشد
ويران شود از پايه خرابات چو خشتش * آميخته با نعره مستانه نباشد
آن خاك كه گويند بود بستر جاويد * جز خاك ره دلبر جانانه نباشد
كى « شمس » بدامان تو پيرايه ببندند * گر در كف تو سبحه صددانه نباشد