تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
تشنهء خود را از اين آبشخور سيراب و شاداب كرده است . » شمس كه هنرمند و شاعرى تواناست تاكنون توانسته از آثار خود نمايشگاه‌هائى در تهران و طوس ترتيب دهد و هنر خود را در معرض ديد هنردوستان قرار دهد .

مرغ چمن

غير از تو كسى از دل ما ياد نمىكرد * با آمدنش قلب مرا شاد نمىكرد تا بود چمن جاى تو اى سرو خرامان * پيداست كه ناز اين همه شمشاد نمىكرد گر عاشق دلداده دل از دست نمىداد * غم با دل او اين‌همه بيداد نمىكرد مهر تو اگر مايه آرامش جان بود * در سينه دلم اين همه فرياد نمىكرد گر خنده مستانه نبود و لب شيرين * بيدادگرى تيشه فرهاد نمىكرد گر معنى آزادى مرغ چمن اين است * اى كاش مرا از قفس آزاد نمىكرد در حلقه رندان منِ ويران‌شده دل را * جز ساغر چشمان تو آباد نمىكرد گر « شمس » نبود آيت حق لطف حق او را * داراى چنين طبع خداداد نمىكرد

شهر خاموش

درد است در آن شهر كه ميخانه نباشد * در دست قدح‌نوشان پيمانه نباشد بااين‌همه فرزانه به هر برزن و هر كوى * حيف است يكى چون من ديوانه نباشد جايى كه جهان جز پى نيرنگ و فسون نيست * جز باده چه جوئيم كه افسانه نباشد آن كيست كه مفتون نگاه تو نگردد * در پيش گل روى ، تو هر دانه نباشد باور نكنم سُنت ديرينه شكستن * اين فتنه به‌جز فتنه بيگانه نباشد ويران شود از پايه خرابات چو خشتش * آميخته با نعره مستانه نباشد آن خاك كه گويند بود بستر جاويد * جز خاك ره دلبر جانانه نباشد كى « شمس » بدامان تو پيرايه ببندند * گر در كف تو سبحه صددانه نباشد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 337 | سيد محمد باقر برقعى