تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
تا زند بر هدف ديدهء دشمن انگار * رستم است و به كمان تير گزين است پر او گرچه خورشيدصفت سر به فلك مىسايد * ليك در عشق وطن خاك‌نشين است پر او كو « بهارى » « 1 » كه كند همچو دماوندش وصف * با صلابت كه چنانست و چنين است پر او پاى در خاك وطن دارد و سر در ره مهر * آرى آرى به خدا برتر از اين است پر او

اى دريغ

عمرى به سر هواى تو در دل گريستيم * بر حال خويش و بر دل غافل گريستيم آواره از تلاطم دريا ، شكسته‌دل * چون موج سر نهاده به ساحل گريستيم عمرى عبث چو ابر سترون به شوره‌زار * بر اين كوير بىبر و حاصل گريستيم شايد كه پرورد گل اميد شاخ سرو * بر اين بلندقامت در گل گريستيم چو شمع بىقرار من و دل تمام شب * در انتظار خواهش باطل گريستيم سر در پى سراب نهاديم و اى دريغ * از پا فتاده در ره منزل گريستيم آسان نبود گريه نهفتن ز چشم غير * كرديم خنده حاجب و مشكل گريستيم
هامش
( 1 ) - منظور شاعر شعر دماونديّه ملك‌الشعراى بهار است .