نشان همّت و الا
به خاك تيره درافكند ، خصم تازىمان * شكست قامت سرسبز سرفرازىمان
به سيل حادثه از بيخمان برآوردند * به باد تفرقه دادند ، خاك بازيمان
ز ياد رفته چو پروانگان شبزدهايم * دم سحر عبث آيد به دلنوازىمان
ز پا فتادهتر از شمع رفته از دستم * به جرم شبشكنى و زباندرازىمان
هماره گونهء سرخ است و سيلى غيرت * نشان همّت و الا و بىنيازىمان
چو آفتاب غروبيم و زردرويى را * نهان ز خلق كند سرخى مجازىمان
ز دست ، خار برآرد به تيغ زهرآگين * ز غير هركه طلب كرد چارهسازيمان
خيال محال
چون شير شرزه گر نشتابى به جنگ غير * خود را كنى اسير و گرفتار چنگ غير
سيلى ، نه آب مانده به گودال ، در سكون * بايد گشاد كار به جويى ز تنگ غير
اى گشته همپياله و همكاسه عدو * هشدار جاى باده ننوشى شرنگ غير
آزادگى ، خيال محال از براى آنك * خواند به فتح كشور دل شوخ و شنگ غير
خالى شود ز خويشتن خويش هركه زد * جام غرور و مردى خود را به سنگ غير
بيگانهپرور است و كجانديش و نارفيق * هركو عوض كند بد خود با قشنگ غير
چون كاغذين گلست ، دروغين و پرفريب * هر زرد ، رو كه سرخ شد از آب و رنگ غير
بيند به خواب تاك ، مگر راستقامتى * عمرى اگرچه تكيه زند بر خدنگ غير
لنگ است پاى قافلهاش تا به روز حشر * آن كو نكرد يكسره كار از درنگ غير
تيغ برهنه در كف كارآزموده مرد * بيمى بدل نياورد از نام و ننگ غير
غيرت به تار تور توان مىدهد چنان * كارد بهسوى ساحل همّت نهنگ غير
همّت اگر بلند بود ، دست دام هم * گيرد گلوى عربدهجوى پلنگ غير
كوهيم و سر به اوج فلك بركشيدهايم * معراج ما كجا ؟ و كجا پاى لنگ غير
« شمسا » به خاك و خون كشدت تيغ كين خصيم * چون شير شرزه ، گر نشتابى به جنگ غير