زنده به گور
قومى و اينهمه غم ، سنگ صبوريم همه * شعلهور پاى به سر آتش طوريم همه
ديده مبهوت و زبان بسته و لال و كر و كور * خاك عالم به سر و زنده به گوريم همه
شعلهور در تبوتاب از نفس شبصفتان * شمع بازيچهء توفان شروريم همه
خاطر از ياد كهن شسته به آب حسرت * خالى از خويشتن و مرد غروريم همه
چهره افشاگر راز دل از خون لبريز * صافتر از آينه و جامِ بلوريم همه
ننگمان باد ابدى خفتنمان جاويدان * گر بر اين خيل تبهكار نشوريم همه
ميكدهء عشق
گرچه نقدينهء من غير رخ زردم نيست * با كه گويم كه در اين خطّه هماوردم نيست
اسب انديشه بتارم چون به ميدان سخن * تكسوارى كه بتازد به پى گردم نيست
لرزه بر تن نفتد سرو كهن را ز نسيم * مرد مىدانم و انديشهء نامردم نيست
نقش آئينه نىام بشكنم از آه دلى * آتش عشقم و پرواى دم سَردم نيست
گرچه بر جمله كسان باختهام نرد صفا * كو حريفى كه دلش شيشدِر نردم نيست
شمع روشن ، سحر از رشك بميرد زيراك * شعلهور چون دل من دمبهدم و هردم نيست
شايد از ميكدهء عشق بيابى ، ور نه * از شرابى كه به ميناى سخن كردم نيست
گلصفت هرچه بدل بود به لب آوردم * مدعى گر نكند فهم سخن دردم نيست
بشكند رونق بازار گهر ، پرتو « شمس » * گرچه نقدينهء من غير رخ زردم نيست
حصار سكوت
اى اسير اگر ، مگر ، شايد * از توهّم گريختن بايد
پيله بشكن ز خود برآ زيرا * دست غيبى ز آستين نايد
تا زند تخت سينهء دشمن * گره از كار خلق بگشايد
افسر او را سزد كه بىپروا * تاج از كام شير بربايد