تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠

نمونه‌هاى زير از شعر اوست : ضجّه‌هاى ريشه

آشنا هيزم‌شكن ، با تيشه سازد ريشه را * تا براندازد قيام سرو عاشق‌پيشه را از خروش باد و از آسيمه‌سر فرياد برگ * بشنويد اى گوشتان كر ضجّه‌هاى ريشه را مىدهد صد بيستون بر باد ، حالى حرف دل * نى فقط بر فرق عاشق مىنشاند تيشه را اژدهاى روزگار و گنج ويرانم كند * بىمحابا ، خاك بر سر گوهر انديشه را تا نسوزندم به هر كاشانه هر شب چون چراغ * دود آهم مىكشد سر ، تيره سازد شيشه را « شمس » كز رنگ غروب آزرده مىشد خاطرش * چون ببيند ! ، سرخ از خون غزالان بيشه را

بند حسرت

هر گلى كز خون دل پيمانه‌اش لبريزتر * در دل گلچين كند ميل تجاوز تيزتر باغ آذين بسته با خورشيد گل فصل بهار * دامنش از خون سرخ لاله رنگ‌آميزتر بيد و افرا ، كاج و سرو از بىبرى آزاده‌اند * شاخهء از ميوه رنگين ، وسوسه‌انگيزتر در سر آزادهء سرو ، از خزان هم باك نيست * سربلندى در جهان شد قيمت بىچيزتر فربهان از حلقه‌هاى دام مشكل بگذرند * مىرهند از رخنه آسان بنديان ريزتر دست و پاى دل نهد در بند حسرت بىدريغ * شوخ‌چشم رند بىپرواى ناپرهيزتر يك بياض از نور گفتى در غزل خاموش « شمس » * هرچه باشد عطر گل كمياب‌تر گلبيزتر

عنايت دوست

زمام كشور دل ، در كف كفايت دوست * بدوش ملك جهان رايت ولايت دوست به دست معجزه گيرد فتادگان را دست * به بام عرش كشاند جهان هدايت دوست كند به گوشهء چشمى ز خويش بىخويشم * به اوج مىبردم كمترين عنايت دوست جهان به هيچ نگيرد گداى درگه عشق * كه پشت‌گرم دلش باشد از حمايت دوست شكفته لاله‌صفت بر زبان شعله شكفت * حديث مختصرى از كهن روايت دوست