چراغ روشن دل را چه باك از توفان * كه بخت شعله بلند است از رعايت دوست
غلام همّت پروانهام ، كه آتش هم * نياردش به لب شعله ور شكايت دوست
ترانه ، از لب نى زان بدل نشيند خوش * كه ماهرانه بيان مىكند حكايت دوست
عبث به جام سخن « شمس » مىكشى دريا * ز ظرف شعر فراتر بود نهايت دوست
نقش سراب
هواى تازه ، براى حباب ، يعنى مرگ * براى بادكنك فتح باب ، يعنى مرگ
براى فصل زمستان و روز بارانى * نگاه گرم گل آفتاب ، يعنى مرگ
براى خلوت خاموش كوچهء متروك * طنين گام اياب و ذهاب ، يعنى مرگ
براى رحل اقامت فكنده در ره سيل * بلاى جارى در پيچوتاب ، يعنى مرگ
براى صيد دل از جان بريدهء تسليم * درازدستى چنگ عقاب ، يعنى مرگ
به چشم باور از پا فتاده در صحرا * فريبكارى نقش سراب ، يعنى مرگ
دم سحر كه مسيحايى است و نافهگشا * براى شمع پر از التهاب ، يعنى مرگ
به گوش خردهء زر ، نازنين گند مزار * غريو و عربدهء آسياب يعنى مرگ
براى مست غزلخوان سبزه - آب روان * گذر ز كوچهء جو با شتاب ، يعنى مرگ
حيات خلق جهان لحظههاى هشياريست * به چشم مردم بيدار ، خواب ، يعنى مرگ
سمند سركش مست از مى رهائى را * عنان و زين و سوار و ركاب ، يعنى مرگ
نوشته دست زمان بر فراز كسرى طاق * زوال دولت و ملك خراب ، يعنى مرگ
چه بهره مىبرد از بادهء گوارا تاك * مگر نه دختر رز را شراب ، يعنى مرگ
عبث به خون جگر باغبان ، چراغ افروخت * براى شاخهء گل رنگ و آب ، يعنى مرگ
به چشم عبرت اگر بنگرى به آخر كار * براى سوسن و نسرين گلاب ، يعنى مرگ
شفق به خون شهيدان به لالهزار وطن * نوشته با خط سرخ انقلاب ، يعنى مرگ
براى بذر خيانت فكن به خاك وطن * قيامدار قيامت ، طناب ، يعنى مرگ
بگو به قافلهسالار غافل از صحرا * گزيده راه خطا راه ، صواب ، يعنى مرگ