گر شفا خواهى بيا از صدق در اين بارگه چون * بر جهان دارالشفاء باشد مجوزين در تبرى
سر بنه اندر رواقش تا ببينى كز كرامت * برتر است از نه رواق آستان طاق خضرى
گوئيا يك در ز جنت بهر قم بگشوده ايزد * كاينچنين چنين قصر بهشتى اندر اينجا كرده بر پا
« شمس قم » گفتا مديح حضرت معصومه قم * تا ز شعر خويشتن افسر نهد بر فرق شعرا
ميكدهء عرفان
سحر از بادهء عشقت چو زدم جامى چند * شد دلم آينهء روى گلندامى چند
دل هواى سر كوى تو دلارام چو كرد * حلقههاى سر زلف تو شدش دامى چند
شد چو چشم تو مرا قوت تن و قوت جان * همچو مرتاض كه زنده است به بادامى چند
گر ز حُسنت من و دل كام نجستيم چه باك * هست چون ما به سر كوى تو ناكامى چند
شكوه از هجر تو دارم چو صبا لطف كند * هر سحرگه بفرستم به تو پيغامى چند
مىرود قافله ليك از ره مقصد غافل * گرچه تا مقصد او نيست بهجز گامى چند
بوسهاى خواهم از آن لعل شكربار لبش * ور بياميخته با تلخى بادامى چند
حيلهء اهل ريا رانده ز مسجد ما را * منزجر گشتهام از صحبت بدنامى چند
گر بسوزم همهشب شمعصفت در ره ماست * به كه سازم به صف صومعه با خامى چند
موج درياى دل آرام نگيرد هرگز * تا كه غرقيم به توفان دلارامى چند
آدمى را خرد و علم بُود مايهء فخر * ور نه در كسوت آدم شده انعامى چند
« شمس قم » بزم ادب ميكدهء عرفانست * كه در آن جمع بود رند مىآشامى چند