در مردهزار خاك نفرين گشته آيا * يك زنده ديدى گاه رفتن وقت بدرود ؟
كو اخترى در وُسعت خاموش اين شب ؟ * تا رهنماى رهروى باشد غمآلود
در ظلمت راه غبارآلود اين دشت * اسبِ هنر در زير پاى مرد ، فرسود
جز خاك و خاكستر از اين سامان چه ماندهست * اى آتش سوزان ويرانساز پردود
اين صحنهء بىروح را بينندهاى نيست * بازيّتان پايان پذيرد ، دير يا زود
بهانه
خانه بىتو چقدر دلگير است * زود بازآ ، كه بعد از اين دير است
رفته بودم رها شوم زين دام * چه كنم ؟ پاى دل به زنجير است
خستهام از سفر ، ولى دانم * همرهى با تو حُكم تقدير است
چارهاى نيست مشكل دل را * مشكل عمر ، كار تدبير است
زندگى هم بهانه مىخواهد * گرچه بودن بدون تفسير است
در نگاهم هنوز شيداييست * كودكِ طاقت دلم ، پير است
بىمحابا بگير دستم را * پشتِ اين شب طلوع شبگير است
تو صبورانه در كنارم باش * ور نه يك جاى كارِ دل ، گير است
گر غبارى به خاطرت بنشست * اين غزلواره عذر تقصير است
اى پرستو ! به لانهات برگرد * بىتو اين آشيانه دلگير است
شب مرداب
گَردِ خاموشى نشسته ،
بر زلال بركهء مهتاب .
جارى شب ،
بُرده چشم خسته را ،
در باتلاق خواب .
مُرده در آيينه آب ،
التهاب سينهء امواج .