تو عمق واژهء شب را دقيق مىفهمى * براى وسعتِ فرداى بىكرانه بخوان
بهرَغم وحشت خو كرده با هواى قفس * به شوقِ سُهرهء مستى در آشيانه بخوان
تويى مفسر آيات روشن باران * ز خاك تشنه ، بيا رويش شبانه بخوان
كنون كه ظلمت سرد و سكوتِ شب جاريست * تو شمع شعر برافروز و عاشقانه بخوان
چو روحِ سبز بهاران ، بخند بر گلچين * چو غنچه با لبِ خونين به هر بهانه بخوان
هراسِ اهرمن از زخمِ دشنه و شاديست * تو جام خنده به لب ، مست در ميانه بخوان
تو نقشبند صليبى در اين شب بيداد * به قدرِ خويشتن از زخمِ تازيانه بخوان
در اين كوير عطش ، بىنهايت پاييز * غزل براى گل و جوششِ جوانه بخوان
نپايد اين شبِ ضحّاك و بختِ دقيانوس * ز بند شعبده بگريز و اين ، فسانه ، بخوان
چاره
ظلمت نشسته بر رخ پاك ستارهها * زنگار بسته آينهها بر نظارهها
ضحّاكيان به زورق ابليس گرم عيش * بر شطّ خون پاك سواران ، سوارهها
زاغان كنار بوتهء گلها ، ترانهخوان ! * مرغان عشق در قفسِ استعارهها
سنگِ صبور سينهء كوه از سكوت سرد * صدپاره مىشود به اميد شرارهها
از سنگِ سينهها نرود داغِ كينهها * اى يادوارههاى ستم ، سايهوارهها
پهناى آسمانِ خدا را گرفتهاند * ما كُنج حُجرهها نشسته پى استخارهها
اين گلّه را به مسلخِ تزوير مىبرند * گرگانِ پيرِ معركهها ، با اشارهها
طوفان نهيب مرگ زند ، اختيار لنج * بايد گرفت از كف اين هيچكارهها
بىواهمه بگو ، چه نشينى در انتظار ؟ * يكبار مرگ بر همهء اين دوبارهها
بشكن حصار ترس و افق را نظاره كن * باور مكن كه بسته ره كار و چارهها
باران
اى روح سبز رويش ، شعر بهار ، باران * خوشخوش ببار اشكى ؛ بر اين ديار ، باران