تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
تو عمق واژهء شب را دقيق مىفهمى * براى وسعتِ فرداى بىكرانه بخوان به‌رَغم وحشت خو كرده با هواى قفس * به شوقِ سُهرهء مستى در آشيانه بخوان تويى مفسر آيات روشن باران * ز خاك تشنه ، بيا رويش شبانه بخوان كنون كه ظلمت سرد و سكوتِ شب جاريست * تو شمع شعر برافروز و عاشقانه بخوان چو روحِ سبز بهاران ، بخند بر گلچين * چو غنچه با لبِ خونين به هر بهانه بخوان هراسِ اهرمن از زخمِ دشنه و شاديست * تو جام خنده به لب ، مست در ميانه بخوان تو نقش‌بند صليبى در اين شب بيداد * به قدرِ خويشتن از زخمِ تازيانه بخوان در اين كوير عطش ، بىنهايت پاييز * غزل براى گل و جوششِ جوانه بخوان نپايد اين شبِ ضحّاك و بختِ دقيانوس * ز بند شعبده بگريز و اين ، فسانه ، بخوان

چاره

ظلمت نشسته بر رخ پاك ستاره‌ها * زنگار بسته آينه‌ها بر نظاره‌ها ضحّاكيان به زورق ابليس گرم عيش * بر شطّ خون پاك سواران ، سواره‌ها زاغان كنار بوتهء گل‌ها ، ترانه‌خوان ! * مرغان عشق در قفسِ استعاره‌ها سنگِ صبور سينهء كوه از سكوت سرد * صدپاره مىشود به اميد شراره‌ها از سنگِ سينه‌ها نرود داغِ كينه‌ها * اى يادواره‌هاى ستم ، سايه‌واره‌ها پهناى آسمانِ خدا را گرفته‌اند * ما كُنج حُجره‌ها نشسته پى استخاره‌ها اين گلّه را به مسلخِ تزوير مىبرند * گرگانِ پيرِ معركه‌ها ، با اشاره‌ها طوفان نهيب مرگ زند ، اختيار لنج * بايد گرفت از كف اين هيچ‌كاره‌ها بىواهمه بگو ، چه نشينى در انتظار ؟ * يك‌بار مرگ بر همهء اين دوباره‌ها بشكن حصار ترس و افق را نظاره كن * باور مكن كه بسته ره كار و چاره‌ها

باران

اى روح سبز رويش ، شعر بهار ، باران * خوش‌خوش ببار اشكى ؛ بر اين ديار ، باران