به خرّمشهر پا بگذار و آنگه از سر ايمان * به ديده توتيا از خاك پاك حقّگذاران كن
اگر دارى سر سير و سلوك عرصهء عرفان * دل آيينهوش را جلوهگاه سوگواران كن
« شقايق » چون عجين با خون خوبان است اين تربت * وضوى خون بگير و سجدهاى بر خاك ياران كن
روشنى محفل
خداوندا ! تو هستى در دل ما * شود آسان ز عشقت مشكل ما
به مهر و ماه گردون حاجتى نيست * كه روشن شد ز مهرت محفل ما
نصيب عاشق
هر داغ كه بر دل شقايق باشد * داغيست كه خود نصيب عاشق باشد
هركس ره و رسم عشق و عرفان گيرد * در پرتو حقّ پى حقايق باشد