تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
« هل اتى » رمزى از كرامت او * درخور « انّما » علىّ است ، علىّ گوهر بحر جود و كان سخا * جوهر كيميا علىّ است ، علىّ آنكه كفّار را به روز نبرد * كرد يكسر فنا ، علىّ است ، علىّ دستگير فتادگان جهان * بينوا را نوا علىّ است ، علىّ همسر بانوى جنان زهرا * سرور اوليا ، علىّ است ، علىّ وصف او در سخن نمىگنجد * فخر ارض و سما علىّ است ، علىّ

كاروان

راه بردم به بيابان جنون بار دگر * در پى راهبر و قافله‌سالار دگر تا شده نقش گل روى تو در پردهء دل * مرغ جان پر نكشد جانب گلزار دگر گر گذارم فتد اى دوست به ميخانهء عشق * مىكشم باده به ياد رخ تو بار دگر تا كه جان روشنى از مهر رخ دوست گرفت * در سرم نيست هواى رخ دلدار دگر جز گلستان جمالت كه تماشاگه ماست * پيش ما جلوه ندارد گل بىخار دگر دل كه پروانهء شمع رخ جان‌پرور اوست * نشود شيفته از آتش رخسار دگر تا « شقايق » شده افسون تو اى مظهر ناز * هيچش افسون نكند چشم فسون‌كار دگر

معلّم

معلّم گل بوستان وفاست * رضايش همه در رضاى خداست فروزد ز انوار علم و هنر * چراغ سعادت به راه بشر چنين گفت پيغمبر آن عقل كلّ * معلّم بود باغبان ، طفل ، گل بسا گل كه پرورد اين باغبان * همه رشك گل‌هاى باغ جنان معلّم كه خورشيد ايمان بود * به تعليم روشنگر جان بود معلّم ز دانش دهد قوت جان * به هر دانش‌آموز روشن‌روان وجود معلّم بود پربها * به دانش كند زر ، مس جان ما