تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
معلّم كه در كار آموزش است * وجودش همه جوشش و كوشش است معلّم كه خوىاش بود چون ملك * برد پايهء علم را تا فلك به دانش‌پژوهان ز خرد و كلان * دهد قوّت كوشش و قوت جان چو او دامن معرفت گسترد * بسى گوهر جان‌فزا پرورد گر از فخر بر خويش بالد رواست * كه او روشن آيينه حقّ نماست چو او را بود بسط دانش هدف * گهرها برون آورد از صدف به نيروى دانش روان پرورد * بزرگان و نام‌آوران پرورد ز استاد ، شاگرد ، نامى شود * بلندآستان چون نظامى شود به امداد عرفان ، به نور علوم * توان ساخت طفلى چو ملّاى روم معلّم دل‌وجان نثار تو باد * رضا از تو ، پروردگار تو باد تو را گر ستايم نيايد ز من * نگنجى چنان عشق اندر سخن الهى ! به امّيد هشت و چهار * معلّم شود در جهان رستگار

ساقى غم

شده‌ام خاك در ميكده ايّامى چند * زده‌ام از كف رندان جهان جامى چند تا كه در آتش سوداى غمش پخته شدم * نشدم دستخوش بوالهوس خامى چند مرغ دل تا هوس دام سر زلف تو كرد * گشت ساكن به سر كوى تو ايّامى چند اى صبا گر گذرى جانب جانان دارى * برسان از من دل‌سوخته پيغامى چند « گر بدى گفت حسودى و رفيقى رنجيد » * مشو افسرده ز بدگويى بدنامى چند