معلّم كه در كار آموزش است * وجودش همه جوشش و كوشش است
معلّم كه خوىاش بود چون ملك * برد پايهء علم را تا فلك
به دانشپژوهان ز خرد و كلان * دهد قوّت كوشش و قوت جان
چو او دامن معرفت گسترد * بسى گوهر جانفزا پرورد
گر از فخر بر خويش بالد رواست * كه او روشن آيينه حقّ نماست
چو او را بود بسط دانش هدف * گهرها برون آورد از صدف
به نيروى دانش روان پرورد * بزرگان و نامآوران پرورد
ز استاد ، شاگرد ، نامى شود * بلندآستان چون نظامى شود
به امداد عرفان ، به نور علوم * توان ساخت طفلى چو ملّاى روم
معلّم دلوجان نثار تو باد * رضا از تو ، پروردگار تو باد
تو را گر ستايم نيايد ز من * نگنجى چنان عشق اندر سخن
الهى ! به امّيد هشت و چهار * معلّم شود در جهان رستگار
ساقى غم
شدهام خاك در ميكده ايّامى چند * زدهام از كف رندان جهان جامى چند
تا كه در آتش سوداى غمش پخته شدم * نشدم دستخوش بوالهوس خامى چند
مرغ دل تا هوس دام سر زلف تو كرد * گشت ساكن به سر كوى تو ايّامى چند
اى صبا گر گذرى جانب جانان دارى * برسان از من دلسوخته پيغامى چند
« گر بدى گفت حسودى و رفيقى رنجيد » * مشو افسرده ز بدگويى بدنامى چند