بهاريه
شكوفه باز بشارت دهد به فصل بهار * ز لطف ، رشك بهشت برين شده گلزار
رسيده فوج پرستو ز سرزمينى دور * به شوق لاله و گل نغمهساز گشته هزار
گرفته جاى به دامان سرو بن ، قمرى * نواى عشق سرايد كنار بيد و چنار
دريده غنچه به تن پيرهن به طرف چمن * گرفته از كف بلبل به عشوه صبر و قرار
به خنده آمده گل در حريم سرو و سمن * ز گريه ابر بهار است همچو عاشق زار
گره ز گيسوى خود باز كرده سنبل تر * گرفته تنگ در آغوش نرگس بيمار
ز نقشبندى نقّاش در بهاران باغ * بهسان دفتر مانيست پر ز نقش و نگار
شنو ز بلبل بيدل حديث من ، كه چو او * مراست صبر كم از روزگار و ، غم بسيار
خوشا دلى كه در اين نوبهار شورانگيز * بود ز محنت و اندوه و رنج و غم به كنار
چو گل به سبزه نشيند به باغ و دشت و دمن * كند ثناى خدا را به ياد هشت و چهار
مگر ز آينهء دل زدوده گردد زنگ * نهيم روى توسّل به درگه دادار
دل « شقايق » از آن پر ز داغ جانسوز است * كه نيستش دل آگاه و ديدهء بيدار
خرّمشهر
به خرّمشهر پا بگذار و ياد گلعذاران كن * به ياد گلعذاران لالهها را اشكباران كن
به پاى نخلهاى سرجدا بنشين و با عزّت * تو ياد سروقدّان دلير و جاننثاران كن
شهيدان ره آزادى و حقّ را به ياد آور * هزاران آفرين بر جان پاك شبشكاران كن
به پاس آنكه شد از بند غم آزاد ، خرّمشهر * ستايش از سر اخلاص چون شبزندهداران كن