آيينهء دل
تا نقد جان و دل نفشانى به پاى دوست * راهت نمىدهند به خلوتسراى دوست
يكتا شوى چو از همه عالم به جذب عشق * دستت رسد به حلقهء زلف دوتاى دوست
شاهنشه سرير سعادت كسى بود * كس سايه بر سر است ز فرّ هماى دوست
اندر بساط هستى عالم هرآنچه هست * باشد نمى ز بحر سخا و عطاى دوست
در روزگار هجر ز غم خسته شد دلم * خرّم دمى كه فاش ببينم لقاى دوست
اى باد جانفزا كه در اين ملك مىوزى * از ما بگو به گوش دل پرضياى دوست
از دل برون نهاى ، اگر از ديده غايبى * آرى دل است آينهء باصفاى دوست
باشد اگر ز بهر « شفيعى » هزار جان * مردانه مىكند ز محبّت فداى دوست
نعرهء يا دوست
ديدى اى دل كه به دلدار رسيدم آخر * وادى پرخطر عشق بريدم آخر
در بيابان طلب گرچه دويدم بسيار * شكر للَّه ، كه به مطلوب رسيدم آخر
آنقدر حلقه زدم بر در ميخانهء عشق * تا گشودند در و باده كشيدم آخر
آنقدر بال زدم در قفس ناكامى * تا شكستم قفس و باز پريدم آخر
آنقدر نعرهء « يا دوست » كشيدم از دل * تا كه دادند به لبيك نويدم آخر
مژدهء وصل ز سكّان حريم ملكوت * همهشب تا به سحرگاه شنيدم آخر
تن رها كردم و يكپارجهء روح شدم * خرقهء عاريت جسم دريدم آخر
در حريم حرم كعبهء دل طوفكنان * به تماشاى رخ يار دويدم آخر
از گلستان حقيقت گل صدبرگ مراد * دامنى پُر ، به دو صد هلهله چيدم آخر
من و اين دولت سرشار « شفيعى » ز كجا * گوييا از دل بيدار خريدم آخر