تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١

آيينهء دل

تا نقد جان و دل نفشانى به پاى دوست * راهت نمىدهند به خلوت‌سراى دوست يكتا شوى چو از همه عالم به جذب عشق * دستت رسد به حلقهء زلف دوتاى دوست شاهنشه سرير سعادت كسى بود * كس سايه بر سر است ز فرّ هماى دوست اندر بساط هستى عالم هرآنچه هست * باشد نمى ز بحر سخا و عطاى دوست در روزگار هجر ز غم خسته شد دلم * خرّم دمى كه فاش ببينم لقاى دوست اى باد جان‌فزا كه در اين ملك مىوزى * از ما بگو به گوش دل پرضياى دوست از دل برون نه‌اى ، اگر از ديده غايبى * آرى دل است آينهء باصفاى دوست باشد اگر ز بهر « شفيعى » هزار جان * مردانه مىكند ز محبّت فداى دوست

نعرهء يا دوست

ديدى اى دل كه به دلدار رسيدم آخر * وادى پرخطر عشق بريدم آخر در بيابان طلب گرچه دويدم بسيار * شكر للَّه ، كه به مطلوب رسيدم آخر آن‌قدر حلقه زدم بر در ميخانهء عشق * تا گشودند در و باده كشيدم آخر آن‌قدر بال زدم در قفس ناكامى * تا شكستم قفس و باز پريدم آخر آن‌قدر نعرهء « يا دوست » كشيدم از دل * تا كه دادند به لبيك نويدم آخر مژدهء وصل ز سكّان حريم ملكوت * همه‌شب تا به سحرگاه شنيدم آخر تن رها كردم و يكپارجهء روح شدم * خرقهء عاريت جسم دريدم آخر در حريم حرم كعبهء دل طوف‌كنان * به تماشاى رخ يار دويدم آخر از گلستان حقيقت گل صدبرگ مراد * دامنى پُر ، به دو صد هلهله چيدم آخر من و اين دولت سرشار « شفيعى » ز كجا * گوييا از دل بيدار خريدم آخر
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 271 | سيد محمد باقر برقعى