كلاس درس شفيعى حال و هواى عرفانى خاصّى داشت و احاطهء او بر ادبيّات ، به خصوص اشعار فارسى ، تحسينبرانگيز بود و ضمن تدريس به مناسبتها شعرى از مولانا و حافظ و سعدى و عراقى و عطّار مىخواند .
شفيعى از همان آغاز جوانى به سرودن شعر پرداخت ، امّا شعرش همواره از چاشنى عرفان بهره داشت . سرانجام در روز دوشنبه دوم بهمنماه سال 1378 دچار ايست قلبى گرديد و در گورستان باغ رضوان ، قطعهء گلشن نامآوران زادگاهش به خاك سپرده شد و اين اشعار اقبال لاهورى را كه همواره زمزمه مىكرد ، بر سنگ مزارش نقر گرديد :
چو رخت خويش بربستم از اين خاك * همه گويند با ما آشنا بود
و ليكن كس ندانست اين مسافر * چه گفت و با كه گفت و از كجا بود
شفيعى ، شاعرى وارسته از تعلّقات مادى بود ، عارفى خودساخته كه در عرفان به مقام و منزلتى نيز دست يافته بود ، با همهء مقامات علمى ، خود را شكسته بود تا بتواند به حضرت دوست اتّصال يابد و به مطلوب خود نيز رسيده بود و در غزلى بدين معنى اشاره مىكند :
ديدى اى دل كه به دلدار رسيدم آخر * وادى پرخطر عشق بريدم آخر
در بيابان طلب گرچه دويدم بسيار * شكر بعد ، كه به مطلوب رسيدم آخر
از شفيعى چند اثر و تاليف بهجاى مانده است : « تجلّى حقيقت » ترجمهء بخشى از شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد ؛ « نور الثّقلين » در شرح خطبهء صفات المتّقين ( طبع گرديده ) ؛ « شرح وصيّتنامهء حضرت على عليه السّلام به فرزندش امام حسن مجتبى عليه السّلام » ؛ « لوامع العرفان » منظومهء عربى در توحيد و عرفان ؛ « ديوان اشعار » مجموعهاى از غزليّات .