تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
با تو چگونه گويم ، افسانه‌هاى خود را * دنياى من تو هستى ، اى رمز پرفسانه تو چون نهال شاداب ، سرشارى از جوانى * من چون درخت خشكى ، بىبرگ و بىجوانه هر فصل تو پر از شور ، هر فصل من پر از غم * در ما تفاوتى هست ، مطبوع و غمگنانه آه ، اى شكوه شادى ! اينك بهار با توست * مىخواهم از لبانت ، گل‌بوسه بىبهانه آواى تو پيچد ، در گوش جان شكوفد * بر لب به شوقت اى گل ، باغى پر از ترانه من شورم و شرارم ، از عشق بىقرارم * عشقى كه از تو در دل ، بنشسته جاودانه بىعشق زندگى را ، شيرين نمىتوان كرد * دلخوش نمىشود بود ، با تلخى زمانه وقتى « شفق » ز عشقت ، دل مىزند به دريا * بينم فتاده خورشيد ، در بحر بىكرانه

رهايى

از اين مىخوارگان ديگر خروشى برنمىخيزد * وز آن ميخانه‌ها گلبانگِ نوشى برنمىخيزد سراسر پهنهء خاموشى مرگ است ، عالم را * چه شد كز هيچ‌كس جوش و خروشى برنمىخيزد ؟ دگر دستى پى يارى نيايد ز آستين بيرون * چرا ديگر رهايى را ، سروشى برنمىخيزد ؟ ميان اين همه ياران ، سوادى را نمىبينم * وز اين ميدانِ ماتم‌خيز ، جوشى برنمىخيزد غريبستان گيتى بين كه از بازار تزويرش * به‌جز گندم‌نماى جوفروشى برنمىخيزد نواى گريه ديگر از گلو بيرون نمىآيد * چه شد كآوازى از جانِ خموشى برنمىخيزد ؟ همه سردرگريبان غم خويشند و خاموشند * كه آهى از لبان پرده‌پوشى برنمىخيزد مگر صبح سعادت بر « شفق » پرتو بيفشاند ؟ * كه از صحراى همّت سخت‌كوشى برنمىخيزد

چند رباعى آزادى

اى سرو بلند سرنگون افتاده * از تيشهء ناكسان زبون افتاده تا خونت كى ز تيشه دامن گيرد * آزادى ! اى به خاك و خون افتاده