تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦

بىعشق خدا

گر عشق بود ، جان شكيبا نتوان داشت * با ياد خدا حسرت دنيا نتوان داشت عكس تو در آيينهء جان اوست ، و ليكن * زين كوردلان چشم تماشا نتوان داشت شيطان‌صفتى شيوهء مردان خدا نيست * با زشتى خو چهرهء زيبا نتوان داشت انديشهء موران نكند فهم سليمان * با حجم سبو وسعت دريا نتوان داشت خورشيد به سردابهء تاريك نتابد * بىعشق خدا جان مصفّا نتوان داشت با ظلمت فرعون به ايمن نتوان رفت * با پنجهء شيطان يد بيضا نتوان داشت در ابر سيه‌رنگ « شفق » را نتوان ديد * هنگام خزان گلشن زيبا نتوان داشت

نگين سخن

ز اشكى كه بر روى من مىنشيند * دوصد درد بر جان و تن مىنشيند از آن گل كه در باغ بيگانه رويد * بسا خار در چشم من مىنشيند چه دردآور است آنكه آواره مَردى * به غربت به يادِ وطن مىنشيند دلم مىگدازد زمانى كه مادر * به گور پسر ناله‌زن مىنشيند مرا اشك خون شد به رنگش نگه كن * كه روى نگين سخن مىنشيند نشسته گلى بر سرِ گيسوانت * چو خارى كه بر نسترن مىنشيند گلى را به زلف پرندين نشاندى * چو شبنم كه روى چمن مىنشيند ز گل ساختى بهر خود گوشوارى * چو لعلى كه بر ياسمن مىنشيند چرا شعر سرمايهء مدح باشد * مگر گوهرى در لجن مىنشيند ؟ غروب « شفق » نقش زيباست گويى * به جامى شراب كهن مىنشيند

آواز عاشقانه

بىتو چگونه خوانم ، آواز عاشقانه * وقتى كه دارم از تو ، اندوه جاودانه شعرم زبان درد است ، دردى كه همچو آتش * هر لحظه از وجودم ، برمىكشد زبانه