بىعشق خدا
گر عشق بود ، جان شكيبا نتوان داشت * با ياد خدا حسرت دنيا نتوان داشت
عكس تو در آيينهء جان اوست ، و ليكن * زين كوردلان چشم تماشا نتوان داشت
شيطانصفتى شيوهء مردان خدا نيست * با زشتى خو چهرهء زيبا نتوان داشت
انديشهء موران نكند فهم سليمان * با حجم سبو وسعت دريا نتوان داشت
خورشيد به سردابهء تاريك نتابد * بىعشق خدا جان مصفّا نتوان داشت
با ظلمت فرعون به ايمن نتوان رفت * با پنجهء شيطان يد بيضا نتوان داشت
در ابر سيهرنگ « شفق » را نتوان ديد * هنگام خزان گلشن زيبا نتوان داشت
نگين سخن
ز اشكى كه بر روى من مىنشيند * دوصد درد بر جان و تن مىنشيند
از آن گل كه در باغ بيگانه رويد * بسا خار در چشم من مىنشيند
چه دردآور است آنكه آواره مَردى * به غربت به يادِ وطن مىنشيند
دلم مىگدازد زمانى كه مادر * به گور پسر نالهزن مىنشيند
مرا اشك خون شد به رنگش نگه كن * كه روى نگين سخن مىنشيند
نشسته گلى بر سرِ گيسوانت * چو خارى كه بر نسترن مىنشيند
گلى را به زلف پرندين نشاندى * چو شبنم كه روى چمن مىنشيند
ز گل ساختى بهر خود گوشوارى * چو لعلى كه بر ياسمن مىنشيند
چرا شعر سرمايهء مدح باشد * مگر گوهرى در لجن مىنشيند ؟
غروب « شفق » نقش زيباست گويى * به جامى شراب كهن مىنشيند
آواز عاشقانه
بىتو چگونه خوانم ، آواز عاشقانه * وقتى كه دارم از تو ، اندوه جاودانه
شعرم زبان درد است ، دردى كه همچو آتش * هر لحظه از وجودم ، برمىكشد زبانه