سكوت وحشى شب بود و سايهاى برفى * كه در تلألؤ عريان ماه مىرقصيد
زنى به ياد شبخوابهاى رنگى خود * بنفش و قرمز و زرد و سياه مىرقصيد
و مرد قصّه كه زندانى زمان شده بود * شبيه پيرهنش راهراه مىرقصيد
سحر ، نه برف ، نه سرما ، نه سايههاى سياه * بهار بود كه با هر نگاه مىرقصيد
كنار « شعله » خاموش ، خاطراتِ زنى * بنفش ، سرخ ، و . . . گاهى سياه مىرقصيد
براى طاها كه احتمالا نُهساله است ولى بيشتر از چهار ، پنج سال با ما نبود
اينها به جاى خود ولى از آن شب ، تابوت ماند و اين شب بىروزن * انگشتهاى يخزدهء مادر . . . يك چادر سفيد و . . . نخ و . . سوزن
آن شب سكوت ، يك زن كولى بود با دامنى از آتش و ابريشم * بر پلكهاش سايهاى از گيلاس ، در چشمهايش عكس سرى بىتن
گيلاس گونههاى عجيبى داشت ، لبهاى سرخ بوسهفريبى داشت * گيلاس مىرسيد و رها مىشد پرپارههاى سرخ دو پيراهن
ما محو مىشديم شبيه هم گم مىشديم با هيجانى سرخ * - من پشت پلكهاى تركخورده او پشت رقص بنهاى دامن -
انگشتهاى يخزدهء مادر كمكم ميان باد تكان خوردند * دستى درآمد از لبهء تابوت ، گيلاس را گرفت ولى بعدا
گيلاسها يكىيكى افتادند پاييز طرح سادهاى از زن شد * پيچيد در زمين و زمان آن شب پژواك زنگهدار صداى زن :
آن فصل سبز گمشده من بودم پاييز رنگ ديگرى از من بود * تقويمها ورقورقم كردند . پاييز را نديده بگير از من !
تابوت مىشكست و صدا مىكرد . زن بر درخت سوخته ناخن زد * حك شد به روى تيرگى از تابوت ، تاريخ هر نيامدن و رفتن