تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
از موج بىآرام‌تر ، از شاعران ناكام‌تر * از زاهدان بدنام‌تر ، در چشم اغيارش كنم شب‌هاى بىروزش دهم ، عشق بد آموزش دهم * دردى عصب‌سوزش دهم ، وز غصّه بيمارش كنم چون نشئهء افيون و مى پويم ره رگ‌هاى وى * از پاى چون افكندمش ، خوارش كنم ، زارش كنم تا مظهر عصيان شود ، مجنون و سرگردان شود * بازيچهء طفلان شود ، رسواى بازارش كنم تا گشت او دمساز دل ، رمز آشناى راز دل * در خود شنيد آواز دل ، آگه ز اسرارش كنم چون بىكس و مهجور شد ، از پاى تا سر شور شد * ديوانه چون منصور شد ، آن‌گاه بر دارش كنم هم عشق آموزم وِرا ، حلّاج‌وش سوزم وِرا * تا توتياى ديدگان ، خاكستر نارش كنم آن طوطى شكّرشكن ، ديشب به من گفت اين سخن : * طبعى به هم زن تا كه من ، از عشق پربارش كنم گر شعر تو ، پاكيزه همچون « شبنم » گل‌ها شود * در بحر عشق خويشتن ، چون دُرّ شهوارش كنم

نامهربان

دم ز يارى مىزند نامهربان يارى كه دارم * مردمى كى مىشناسد مردم‌آزارى كه دارم از دل ديوانه فرياد و فغان دارم كه يك‌دم * نيستم آسوده از دست گرفتارى كه دارم آشنا سوز اى غم ، اى بار گران بر دوش جانم : * گر ندارم ثروت قارون ، تو را ، بارى كه دارم درهم و آشفته خطّ صفحهء ديوان روحم * مبهم و پيچيده‌تر ، ناخوانده افكارى كه دارم