تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
از اين عطش مُردم ، مرا درياب ، درياب ! * با جرعه‌اى مى يا كه از نقش سرابى شب مىتراود از نگاه بىقرارم * آفاق چشم من ندارد ماهتابى از هر كلامم مىچكد گل‌واژهء عشق * امّا نمىگيرم ز لب‌هايت جوابى تا راز خود پنهان كنم از چشم اغيار * اى خنده دستم گير ، با طرح نقابى چون « شبنمى » كز چشم افتاده بر خاك * جان مىدهم ، گر صبحدم بر من نتابى

كو ؟

بهشت عمر من ، آن عالم خيالى كو ؟ * جلال و شوكت آن جلوهء مثالى كو ؟ زمان كودكىام پر ز قصّه بود و نويد * نويد و مژده چه شد ؟ وعده‌هاى عالى كو ؟ هزار شب به اميد سوارى از ره دور * نشسته‌ام ، ولى آن يار احتمالى كو ؟ به شهر خويش چو گولان ز خويش مىپرسم * كه : طرف باغ من و كوچه‌هاى خالى كو ؟ من آن پرندهء پر بسته‌ام كه از سرِ درد * به ناله گفت كه : آزادى خيالى كو ؟ ز هول جنگل سيمان و دشت آهن‌زا * دلم گرفت ، مجال گشاده‌بالى كو ؟ كنون كه باغ نهاده‌ست رو به ويرانى * بهار دلكش گل‌هاى سرخ قالى كو ؟ ز خيل خوابگزاران كسى نمىگويد * نهايت غم و پايان خشكسالى كو ؟ و يا به پهنهء اين دشت خفته بر ساحل * سماع باد در امواج سبز شالى كو ؟ به پاس خون شهيدان در اين زمين عقيم * نشان رويش و فصل شكفته‌حالى كو ؟ در اين هواى نفس‌گير و گرم حادثه‌ها * فضاى كوچك و امنى در اين حوالى كو ؟ به جان خويش هراسان شدم ز بيم فنا * شكوه ماندن و امّيد بىزوالى كو ؟ صداى شوم قدم‌هاى مرگ مىآيد * ره گريز از اين قيد لامحالى كو ؟

نامرد

گر جهان اين همه دون‌پرور و نامرد نبود * خاطر مردم آزاده ، پر از درد نبود در شط خشك خزان روح صفا جارى بود * نفس وحشى اين باد اگر سرد نبود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 227 | سيد محمد باقر برقعى