از اين عطش مُردم ، مرا درياب ، درياب ! * با جرعهاى مى يا كه از نقش سرابى
شب مىتراود از نگاه بىقرارم * آفاق چشم من ندارد ماهتابى
از هر كلامم مىچكد گلواژهء عشق * امّا نمىگيرم ز لبهايت جوابى
تا راز خود پنهان كنم از چشم اغيار * اى خنده دستم گير ، با طرح نقابى
چون « شبنمى » كز چشم افتاده بر خاك * جان مىدهم ، گر صبحدم بر من نتابى
كو ؟
بهشت عمر من ، آن عالم خيالى كو ؟ * جلال و شوكت آن جلوهء مثالى كو ؟
زمان كودكىام پر ز قصّه بود و نويد * نويد و مژده چه شد ؟ وعدههاى عالى كو ؟
هزار شب به اميد سوارى از ره دور * نشستهام ، ولى آن يار احتمالى كو ؟
به شهر خويش چو گولان ز خويش مىپرسم * كه : طرف باغ من و كوچههاى خالى كو ؟
من آن پرندهء پر بستهام كه از سرِ درد * به ناله گفت كه : آزادى خيالى كو ؟
ز هول جنگل سيمان و دشت آهنزا * دلم گرفت ، مجال گشادهبالى كو ؟
كنون كه باغ نهادهست رو به ويرانى * بهار دلكش گلهاى سرخ قالى كو ؟
ز خيل خوابگزاران كسى نمىگويد * نهايت غم و پايان خشكسالى كو ؟
و يا به پهنهء اين دشت خفته بر ساحل * سماع باد در امواج سبز شالى كو ؟
به پاس خون شهيدان در اين زمين عقيم * نشان رويش و فصل شكفتهحالى كو ؟
در اين هواى نفسگير و گرم حادثهها * فضاى كوچك و امنى در اين حوالى كو ؟
به جان خويش هراسان شدم ز بيم فنا * شكوه ماندن و امّيد بىزوالى كو ؟
صداى شوم قدمهاى مرگ مىآيد * ره گريز از اين قيد لامحالى كو ؟
نامرد
گر جهان اين همه دونپرور و نامرد نبود * خاطر مردم آزاده ، پر از درد نبود
در شط خشك خزان روح صفا جارى بود * نفس وحشى اين باد اگر سرد نبود