ز افسون نگاه و لطف روى من چه مىگويى ؟ * كه در چشم تو ديدم يك جهان زيباتر از اينم
به آبادى چه مىخوانى خراب افتاده از پا را ؟ * كه دردآلود و هستىسوز و جانفرساتر از اينم
اميدى كو كه چشم جان به فردايى كنم روشن ؟ * بيا و قصّه كوته كن ، كه من بيناتر از اينم
قلندروار مىگويم ، چو من ديگر نمىبينى * من آن رند زمانسوزم كه بىهمتاتر از اينم
سحرگه بر در ميخانه « شبنم » گفت با مستى * ز رسوايى چه مىگويى ؟ كه من رسواتر از اينم
عاشق « 1 »
گر عاشق دلخستهاى ؟ تا خوب آزارش كنم * گاهى به خود پابند و گاه از خويش بيزارش كنم
تا عاشقى شيدا شود ، از ما و از من بگذرد * از قيد هستى وارهد ، صد فتنه در كارش كنم
مست از مى نابش كنم ، از عشق بىتابش كنم * با قصّهاى خوابش كنم ، وز خواب بيدارش كنم
با نغمههاى دلنشين ، با شعرهاى آتشين * بيگانه از خويشش كنم ، با خويشتن يارش كنم
با چشم كافر كيش خود ، صد رخنه در دينش كنم * چون آتش اندر خرقه زد ، در بند زنّارش كنم
مستانه در كام بلا ، از خويشتن چون شد رها * در دام زلف خويشتن ، آنگه گرفتارش كنم
با عقل تدبيرش كنم ، با عشق زنجيرش كنم * از زندگى سيرش كنم ، وز خويش بيزارش كنم
هامش
( 1 ) - به استقبال غزل سيمين بهبهانى « يا رب مرا يارى بده ، تا خوب آزارش كنم . . . » سروده است .