جامهء سبز بر اندام چمن نو مىشد * چهرهء باغ چنين غمزده و سرد نبود
خاطر خستهء ما عشق تو مىبرد ز ياد * سينهء سوخته گر عاطفهپرورد نبود
غير آن يار كه جان و تن من زنده به اوست * هيچكس همنفس « كولى شبگرد » « 1 » نبود
بر زمينى كه در آن مرد ، خدايى مىكرد * هرچه گشتيم نشانى ز يكى مرد نبود
شب
شب است و غم و ظلمت جاودانى * تب است و من و درد بىهمزبانى
ز سنگينى غم چه گويم ؟ كه عمرى * به دوشم كند بار هستى گرانى
به تندى چو باد از برم دور مىشد * به تلخى چو گفتم : دريغا ! جوانى
غريبى سيهبخت و شوريده حالم * پريشان سوداى بىخانومانى
ز آشفتگى بر خود از درد پيچم * چو گرداب ، هر لحظه از سرگرانى
به خود مبتلايى گرفتار خويشم * كه ترسم به جان خود از ناتوانى
به خود بدگمانى گريزان ز جمعم * پريشيده طومار ، از بدگمانى
چو خاكستر آتش كاروانها * گرفته ره وادى بىنشانى
چو موجى خروشان زنم سر به ساحل * كه در تابم از اين همه سختجانى
جهانى فريب است در خندهء گل * بهار است و يغماى باد خزانى
فريبى عظيم است در عشق و مستى * دروغى كثيف است اين زندگانى
بسوزان مرا اى تب ، اى آتش ، اى غم * بسوز اى تب ، اين پيكر استخوانى
رسوا
ز رسوايى چه مىگويى ؟ كه من رسواتر از اينم * ز بدنامى نمىترسم ، كه بىپرواتر از اينم
ز من ديوانهتر در خواب هم ديگر نمىبينى * كه من با روح سرگردان خود تنهاتر از اينم
بدين شوريدهاحوالى چه مىپرسى ز سامانم ؟ * كه در دشت جنون ديدم بسى شيداتر از اينم
هامش
( 1 ) - كولى شبگرد « نوح » ، كولى شبگرد « مشفق » و كولى شبگرد « شبنم » ، 1339 .