تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
منِ سرگشته ، نه ديدم ، نه شنيدم ز كسى * سببى گويد از اين مردنم و زيستنم خس ناچيزى از آفاق عدم كرده ظهور * بادم افكنده گه اينجا و گه آنجا چه كنم ؟ روزى از خاك به پا خاست مرا نقش وجود * بار ديگر روم و خاك شود بر دهنم زادنم گريهء خود ، مردنم اندوه كسان * حاصلى چيست در اين غمكده از آمدنم ؟ چندى از غفلت ايّام چو شمشادقدان * خسرو گل سحرم خيمه زند در چمنم دل سودازده از وسوسهء موج خيال * كشد آهسته به‌سوى هوس اهرمنم مدّتى آب شوم در شرر شوم بتى * ناگه آزرده ز يغماى محبّت شكنم شاعرى باشم و در شعلهء نيلوفر شمع * سرِ شوريده سرايم دوسه بيت از محنم نوبت عشق و جوانى به سرآيد به شتاب * پيرى از راه رسد پاى بَرَد ز انجمنم ناگه از روزنه‌اى مرگ پديدار شود * پنجه‌ها در تن خشكيده كشد : هان كه منم به سر آرد همه افسانهء دلگير حيات * تلخ و حسرت‌زده در گور كند بىكفنم استخوان ريزد و صدپاره شود پيكر من * مار در كاسهء سر ، مور شود در دهنم كاش در نطفهء ميلاد مىافسرد حيات * يا همان بطن عدم بود هم‌اكنون وطنم چه اميديست بدين غمكدهء ديرِ فنا * كه بميرم به نسيمى و بپوسد بدنم چو بپوسم من و ذرّات بدن خاك شود * سبزه‌ها بردمد آهسته ز پوسيده تنم از غبار تن من بار دگر زنده شود * شوربختى و مكرّر كند از نو سخنم شعر « شبگرد » اگر شعلهء شورى دارد * چون اوِيسم كه گرفتار فراق قَرَنم