منِ سرگشته ، نه ديدم ، نه شنيدم ز كسى * سببى گويد از اين مردنم و زيستنم
خس ناچيزى از آفاق عدم كرده ظهور * بادم افكنده گه اينجا و گه آنجا چه كنم ؟
روزى از خاك به پا خاست مرا نقش وجود * بار ديگر روم و خاك شود بر دهنم
زادنم گريهء خود ، مردنم اندوه كسان * حاصلى چيست در اين غمكده از آمدنم ؟
چندى از غفلت ايّام چو شمشادقدان * خسرو گل سحرم خيمه زند در چمنم
دل سودازده از وسوسهء موج خيال * كشد آهسته بهسوى هوس اهرمنم
مدّتى آب شوم در شرر شوم بتى * ناگه آزرده ز يغماى محبّت شكنم
شاعرى باشم و در شعلهء نيلوفر شمع * سرِ شوريده سرايم دوسه بيت از محنم
نوبت عشق و جوانى به سرآيد به شتاب * پيرى از راه رسد پاى بَرَد ز انجمنم
ناگه از روزنهاى مرگ پديدار شود * پنجهها در تن خشكيده كشد : هان كه منم
به سر آرد همه افسانهء دلگير حيات * تلخ و حسرتزده در گور كند بىكفنم
استخوان ريزد و صدپاره شود پيكر من * مار در كاسهء سر ، مور شود در دهنم
كاش در نطفهء ميلاد مىافسرد حيات * يا همان بطن عدم بود هماكنون وطنم
چه اميديست بدين غمكدهء ديرِ فنا * كه بميرم به نسيمى و بپوسد بدنم
چو بپوسم من و ذرّات بدن خاك شود * سبزهها بردمد آهسته ز پوسيده تنم
از غبار تن من بار دگر زنده شود * شوربختى و مكرّر كند از نو سخنم
شعر « شبگرد » اگر شعلهء شورى دارد * چون اوِيسم كه گرفتار فراق قَرَنم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٢٤