اين چه رازيست كه از كنج مىآلودِ لبت * تا تراويده ، همه طالب اسرار شده
اى كه بر صومعهء دل چو بتى جلوهكنان * جلوهها كرده و دلهات چو پرگار شده
كعبهء روى تو را شيفتگان چرخزنان * مركز دايرهاى ، خلق چو پرگار شده
واعظ شهر چه داند كه تو را پند دهد ؟ * اى كه در عشق كمربستهء زنّار شده
جامهء زهد و ريا درخور زاهد باشد * نه بر آن پير خرابات كه هشيار شده
گفتى از بتكده رمزى ز سراپردهء راز * دل ما بتكده و نوبت عيّار شده
تا مسيحادمِ تو بر دلِ « شبگرد » دميد * مست از خانهء دل جانب خمّار شده
آتشكدهء سينه
نقطهء خال لبت گردش پرگار گرفت * چشم بيمار تو آرام من زار گرفت
دولت حُسن تو بازار بتان جمله شكست * يوسف از دولت تو گرمى بازار گرفت
آنقدر در گره زلف تو در بند شدم * تا كه حلقوم مرا حلقهء اين دار گرفت
غم هجران تو شد تا كه شرار دل من * سينه آتشكده شد مشعلهء نار گرفت
تا به خلوتگه ميخانه شدم بىمن و ما * دل سرگشته رهِ خانه خمّار گرفت
اى خوش آنكس كه نپوشيد به تن جامهء زهد * ز كف پير مغان خرقه و زنّار گرفت
قبلهء زاهد اگر روضهء رضوان شد و حور * كعبه را ديدهء « شبگرد » رخ يار گرفت
افسانهء حيات
تاول دردم و آتش زده بر لب ، سخنم * شاخهء زردم و خشكيده گل ياسمنم
ذرّه در بادم و توفان حوادث به كمين * هركجا مىگذرم تير جفا در بدنم
مانده در خلوت غم جان به كمينگاه قضا * لشكر آورده بلا در دل بيتالحزنم
سر به سنگ آمده ، پا خسته شد از خار سفر * سربهسر خون شده از زخم تنم ، پيرهنم
بسكه از تيغ جفا سينه شد آغشته به خون * اشك غسّال خجل از دل خونينكفنم
گفت از حيرت خود در غزلى عارف بلخ * « كه چه بودهست مرا دوى از اين ساختنم »