تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
اين چه رازيست كه از كنج مىآلودِ لبت * تا تراويده ، همه طالب اسرار شده اى كه بر صومعهء دل چو بتى جلوه‌كنان * جلوه‌ها كرده و دل‌هات چو پرگار شده كعبهء روى تو را شيفتگان چرخ‌زنان * مركز دايره‌اى ، خلق چو پرگار شده واعظ شهر چه داند كه تو را پند دهد ؟ * اى كه در عشق كمربستهء زنّار شده جامهء زهد و ريا درخور زاهد باشد * نه بر آن پير خرابات كه هشيار شده گفتى از بتكده رمزى ز سراپردهء راز * دل ما بتكده و نوبت عيّار شده تا مسيحادمِ تو بر دلِ « شبگرد » دميد * مست از خانهء دل جانب خمّار شده

آتشكدهء سينه

نقطهء خال لبت گردش پرگار گرفت * چشم بيمار تو آرام من زار گرفت دولت حُسن تو بازار بتان جمله شكست * يوسف از دولت تو گرمى بازار گرفت آن‌قدر در گره زلف تو در بند شدم * تا كه حلقوم مرا حلقهء اين دار گرفت غم هجران تو شد تا كه شرار دل من * سينه آتشكده شد مشعلهء نار گرفت تا به خلوتگه ميخانه شدم بىمن و ما * دل سرگشته رهِ خانه خمّار گرفت اى خوش آن‌كس كه نپوشيد به تن جامهء زهد * ز كف پير مغان خرقه و زنّار گرفت قبلهء زاهد اگر روضهء رضوان شد و حور * كعبه را ديدهء « شبگرد » رخ يار گرفت

افسانهء حيات

تاول دردم و آتش زده بر لب ، سخنم * شاخهء زردم و خشكيده گل ياسمنم ذرّه در بادم و توفان حوادث به كمين * هركجا مىگذرم تير جفا در بدنم مانده در خلوت غم جان به كمينگاه قضا * لشكر آورده بلا در دل بيت‌الحزنم سر به سنگ آمده ، پا خسته شد از خار سفر * سربه‌سر خون شده از زخم تنم ، پيرهنم بس‌كه از تيغ جفا سينه شد آغشته به خون * اشك غسّال خجل از دل خونين‌كفنم گفت از حيرت خود در غزلى عارف بلخ * « كه چه بوده‌ست مرا دوى از اين ساختنم »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 223 | سيد محمد باقر برقعى