حديث غربت
سياهى شب غم بود و سوز محنت من * دو ديده در افق غم نگاه ظلمت من
شرار آتش حرمان به سينهام مىريخت * حديث غارت جان بود و گاهِ محنت من
كتيبههاى زمان را به غم رقم مىزد * عبور قافلهها و غبار حسرت من
شفق به خون شقايق رخ افق مىشست * كه خون شرحه جگر بود وقت هجرت من
اگر ز ديده روان شد مرا شلالهء خون * ز شطّ حادثهها بين ! زهى صلابت من
اگرچه دارِ فنا را مسيح مصلوبم * به آسمان تجرّد رسيده خلوت من
براى شرح غريبى ز سوز دل « شبگرد » * بخوان ترانهء غمگين ز درد غربت من
موج غم
به حجم سوز كلامم ترانه مىگريد * فغان كه طفل دلم بىبهانه مىگريد
ز تازيانهء محنت چنان شدم مجروح * كه زخمهاى مرا تازيانه مىگريد
به هُرم سينهء تفتيده در كوير عذاب * نفس در اوج تپش بىنشانه مىگريد
چنان به آتش حسرت گداختم سينه * كه شعلههاى دلم را زبانه مىگريد
منم سكوت حقيقت در اين فغانآباد * كه بر حقيقتِ تلخم فسانه مىگريد
بيا كه روح اسيرم نشسته كنج قفس * به عندليب غريب ، آشيانه مىگريد
فضاى موج غمم در زمان نمىگنجد * به بىكرانى دردم زمانه مىگريد
ببين كه نالهء « شبگرد » از اين خرابستان * شكسته بغض گلو غمگنانه مىگريد
خال لب
اى به خال لب محبوب گرفتار شده * شاهد غمزهء آن ديدهء بيمار شده
اى فكنده به جهان بانگ انا الحقّ ز يقين * اى چو منصور خريدار سرِ دار شده
اى به جان ديده شرار از غم دلدار ، بيا * دل ما در غم تو شهرهء بازار شده
اى به ميخانهء دل روى نهاده شب و روز * وِى كه از مسجد و از مدرسه بيزار شده