ساقيا ! ساغرم كن از باده * چارهء غم كنون مى ناب است
پر كن از بادهء طهورايى * مستى ما فتوح ابواب است
شب شكسته به ديدهء « شبگرد » * روز عيد است و عيد اصحاب است
جام سحر
مىدمد خرّمى از بزم گلاندام سَحر * دل سودازده مست از مى گلفام سحر
آسمان سايهء شبرنگ زدوده ز رُخش * خلعت سيم گرفتهست ز اكرام سحر
مىتراود فلق از بركهء خورشيد افق * مىكشد پردهء گلرنگ به اندام سحر
عطر گيسوى نسيم است كه از روزن باغ * نرمنرمك شده در بزم دلارام سحر
گل كه در وقت سحر چهره به خوناب بشست * مىدهد خوشخبر از مجلس ايّام سحر
جان نديدهست مگر آينهء مرمر صبح * دل نخوردهست مگر بادهء هنگام سحر
ساقى ميكدهء عشق كه مست افتاده * ريخت بر كام دلش جرعهاى از جام سحر
ديده از پنجرهء دل بگشا اى « شبگرد » * بنگر اين جلوه كه شد جلوهگر از بام سحر
بهار غم
باز عيد است و بهار و مه فروردين است * دل من در گرو بار غمى سنگين است
لاله در طرف چمنها و شقايق لب جوى * داغ درديست كه از سوز من مسكين است
هركجا مىگذرم سفرهء رنگين زمين * دل خونيننگرم از همه جا رنگين است
سنبل بافتهء زلف چمن بر سر دشت * يادم آرد كه به پا سلسلهاى ديرين است
بلبلانند كه خُنياگر عشقاند و طرب * نالهء زاغ ، ولى بر غم ما تسكين است
اهل گل خيمه زند در دل گلزار و چمن * خارها بستر من ، خشت ، مرا بالين است
جاى آن است كه گل جامه دَرَد بر سر شاخ * كُشته فرهاد غريب از خبر شيرين است
همه در شوق طربها ، همه در شور و نوا * منِ « شبگرد » دريغا جگرم خونين است