تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
ساقيا ! ساغرم كن از باده * چارهء غم كنون مى ناب است پر كن از بادهء طهورايى * مستى ما فتوح ابواب است شب شكسته به ديدهء « شبگرد » * روز عيد است و عيد اصحاب است

جام سحر

مىدمد خرّمى از بزم گل‌اندام سَحر * دل سودازده مست از مى گل‌فام سحر آسمان سايهء شبرنگ زدوده ز رُخش * خلعت سيم گرفته‌ست ز اكرام سحر مىتراود فلق از بركهء خورشيد افق * مىكشد پردهء گلرنگ به اندام سحر عطر گيسوى نسيم است كه از روزن باغ * نرم‌نرمك شده در بزم دلارام سحر گل كه در وقت سحر چهره به خوناب بشست * مىدهد خوش‌خبر از مجلس ايّام سحر جان نديده‌ست مگر آينهء مرمر صبح * دل نخورده‌ست مگر بادهء هنگام سحر ساقى ميكدهء عشق كه مست افتاده * ريخت بر كام دلش جرعه‌اى از جام سحر ديده از پنجرهء دل بگشا اى « شبگرد » * بنگر اين جلوه كه شد جلوه‌گر از بام سحر

بهار غم

باز عيد است و بهار و مه فروردين است * دل من در گرو بار غمى سنگين است لاله در طرف چمن‌ها و شقايق لب جوى * داغ درديست كه از سوز من مسكين است هركجا مىگذرم سفرهء رنگين زمين * دل خونين‌نگرم از همه جا رنگين است سنبل بافتهء زلف چمن بر سر دشت * يادم آرد كه به پا سلسله‌اى ديرين است بلبلانند كه خُنياگر عشق‌اند و طرب * نالهء زاغ ، ولى بر غم ما تسكين است اهل گل خيمه زند در دل گلزار و چمن * خارها بستر من ، خشت ، مرا بالين است جاى آن است كه گل جامه دَرَد بر سر شاخ * كُشته فرهاد غريب از خبر شيرين است همه در شوق طرب‌ها ، همه در شور و نوا * منِ « شبگرد » دريغا جگرم خونين است