تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠

نفس سبز بهار

هله ! بر گوش دل آمد سحر آواى بهار * شد به پا زمزمه‌اى نرم ز نجواى بهار گشت جارى نفس سبز بهاران به چمن * گل به جان آمد از انفاس مسيحاى بهار ساقى دلكش خورشيد ز ميخانه صبح * نرم‌نرمك ز قدح ريخت به ميناى بهار افق از بادهء گلرنگ تنى در خون شست * رنگ گل‌فام فلق سرخ ز سيماى بهار دامن زر چو رها كرد ز خود زرگر پير * اطلس زر بدرخشيد ز بالاى بهار خاك از يورش باران جگرى خونين يافت * لاله سر زد ز جگرگاه زليخاى بهار زلف شمشاد چليپا شد از آرايش باد * نارون چتر زد از سبزهء ديباى بهار سر به تو برد بنفشه ، كه كند سجدهء عشق * دشت سجّاده گشوده ز تجلّاى بهار نيلفر ، خويش در آغوش اقاقى پيچيد * بوالعجب مادر عشق است سراپاى بهار ز صف سبزقبايان ، چمن آرايش كرد * سرو شد ميرِ علمدار به غوغاى بهار بيد مجنون گره زلف رها كرد ز باد * مست و شيدا به سماع است ز ليلاى بهار ارغوان پنجه خضابى شد و سرخاب كشيد * به رخ خويش ز خُم‌خانه حمراى بهار نغمه‌ها ريخت سر برگ گُل و سوسن و ياس * عندليبان چمن مست تولّاى بهار سينه‌سرخان به ترنّم ز سر شاخهء بيد * پر گشودند سحر سوى تماشاى بهار آسمان پنجرهء روضهء جنّت بگشود * كرد جارى نفس سبز به صحراى بهار ساقى از بادهء گلرنگ بهاران پر كن * قدح خالى « شبگرد » به سوداى بهار

عيد اصحاب

خيز اى دل ! كه عيد اصحاب است * شوق مستى به كام احباب است مىدرخشد ستاره در شب عشق * شب فروزان ز نور مهتاب است مىتراود ز خوشهء پروين * نور بيضا مگر كه سيماب است نسترن در بهار بيدارى * ياسمن در شكستن خواب است پرده افتاده از رخ غنچه * شسته چهره به خون سرخاب است