شوق پرواز
دوش از ساغر توحيد شرابم دادند * تشنهء فيض ازل بودم و آبم دادند
مرغ حقّ گشتم و در هر نفسى « هو » گفتم * آخر از بارگه دوست جوابم دادند
يُمن آبادى معمورهء اقبال است اين * جاى اگر در صف رندان خرابم دادند
سوختم همچو كويرى همه عمر از تب عشق * رشحهاى عاقبت از فيض سحابم دادند
از تب عشق و صفاى رخ معشوق ازل * جگر سوخته و چشم پُرآبم دادند
تا كه دست از خس و خاشاك تعلّق شستم * سير درياى معانى چو حبابم دادند
شوق پرواز مرا در سفر جان ديدند * بهر اين سير و سفر ، بال عقابم دادند
دفتر عمر ز شيرازه فروريخته بود * نكتهاى ياد ، چو زين كهنه كتابم دادند
پيرم و شيفتهء روى جوانى ، « شبخيز » * وه ! كه پيرانهسر اين شور شبابم دادند
خدمت استاد
چشم را آسوده از آيينهء شمشاد كن * در خيالآباد عالم جنّتى ايجاد كن
باز كن پَر در فضاى وسعت آزادگى * خاك حسرت در طلسم ديدهء صيّاد كن
گر گذارت افتد از باغ بهارستان گل * يكنفس از طوطيانِ در قفس هم ياد كن
پنجهء همّت برآر از آستين اتّفاق * سيل كوشد در خرابى ، خانهاى آباد كن
محشرانگيز است توفان قيامت هر نفس * حاليا در فكر دريا باش و پُل بنياد كن
گر هواى سلطنت دارى ، خدا را بنده باش * گردن همّت ز طوق بردگى آزاد كن
هركجا آيد به مجلس صحبت از شيرينلبى * يادى از غمنامهء حسرت خطِ فرهاد كن
پاك كن از گردِ زهد آيينهء پيشانىات * در خرابات آى و ترك صحبت زهّاد كن
راه حكمت تنگ و تاريك است ، بىمشعل مرو * هان بيا « شبخيز » چون من خدمت استاد كن